همه ی اینها به سادگی یک خیال است....!
تخلصم بی تو بوی قافیه و سیب نمیدهد اما ، این روزها شعر می گویم....! با تولد اولین بابونه ی وحشی ، یک دشت آیه های بکر معطر را به میهمانی همسایه بردم و شاعر شدم...
در خواب پروانه ها شب شعر و بوسه برپا ست... در جریان سیال اقاقی ها راه می افتم ،بی نام... بی چراغ... پای ِ برهنه....هر از گاهی هم کمی شعر تازه می آورم برای تنهایی علف های هرز ِ بی ادعا ، دور از چشم باغبان پیر لالایی می خوانم... هر وقت دلم تنگ میشود باران را از شقیقه های ابر صدا میزنم و با شبنم های تکیده بر بابونه ها ، کلماتم را غسل میدهم ....
رد پای تو در آیینه ها جا مانده است.... میدانستی موسیقی جویبارها ، ترتیل تنهایی جیرجیرک ، نوای سکوت و تیک تاک های سنگین و صبور ،همه قافیه های دلتنگی اند ؟! می دانستی من ترانه هایی که بوی پروانه ندهد را خوب نمی فهمم ...؟!
بیا با هم آیه های شب بو را در غلاف زلال اشک، بو کنیم و در خالی کردن دلتنگی های قلم،مسیر شب را از میانبرهای خلوت و خالص ادامه دهیم...
در همین شب های استعاره و تنهایی می فهمی، این منم ....من !که به همنشینی بی صبرانه ی سنگهای صبور مشهورم.... این منم که هر شب تمام ناتمام های همیشه ی مغموم را سر میکشم و رد ّ ِ بی تکلم اشکهای بی هجا را در چشمان قافیه قاب میگیرم ...
آیا میدانی ؟... میدانی شب با طعم اشک های دم نکرده چگونه شعری می شود...؟!!
