تصنیف آه...
هزار و یک شب دلواپسی های من...! بیا و تمام مرا بر صلیب سوخته ی سینه ام به آغوش بگیر، درست جایی که تو را خس خس می کند...دارویی با خاصیت زخم نداری تا چند ساعتی بر دوشت دوام بیاورم...؟! می خواهم کمی حرف بزنی... می خواهم دقیقه های خالص با تو را به آه بند بزنم ...می خواهم در آیینه ام ببینی چند لیلا در تیک تاک جوانی ام پیر می شوند....
شان نزول امشبم در بستر عریان آه های به پرواز نیامده ، آیات صبوری تست...تو ، که تا لب می گشایی از تبسم سکوتت آتشفشان متروک ترین واژه های مرا کشف میکنی....
تو ، که می دانی اهل جغرافیایی تصنیف و نی لبک ام .... می دانی بومی کلماتی اصیلم که به نفس بغض هایش قسم می خورد...
نسبم به آوارگانی می رسد که معصومیت از گناهشان چند قدم جلوتر جوانه کرده است...اهل قبیله ای که حاشیه ی کویرهایشان را چهار فصل ، شبیه ملکوت آه و شبنم گلدوزی میکنند....اهل مردمی که کاهگلان درد اندود را به سینه ی آرزوهایشان با پیاله ای صبر و چند کلمه سکوت قافیه می کنند...
هزار و یک شب دلواپسی های من...! هزار و یک شب دلواپسی های من...! می شود به راه مستقیم غربتم منحنی شوی...!!
