چیزی خلوت آیینه ها را می شکندُ تو را روزی هزار بار در من می سراید و می سوزد!!... وقتی تو را چشم بر هم زدنی از خیال کاغذها فراموش کنم، واژه ها از انگشت هایم رو بر می گردانند!...هزار کلمه تو در توی حنجره ام قیام می کنند تا تو را به قد قامت غزل هایی ناب، به حکمرانی ذهنم منصوب کنند!...می بینی؟!... خواب و خیال شعرهایی شده ای که از چشمان بی قرار من سر ریز شده اند!!....نمی دانم چرا ولی سمت تو همیشه قلم دو به شک است!... نمی نویسم، جاری می شوی در خیالم ...می نویسم، آه می شوم و نمی بارم!!.... مثل نمازهای مستحبی اشک هایم را به تعویق می اندازم تا همیشه همه جا همین قدر آرام باشد!...مهم نیست شعرهای من از نازهای هزار ساله ات به هق هق افتاده باشد! ....باز هم آنقدر نام تو را تکرار می کنم تا از چشمانم ترانه بریزد...


نمی دانی چند سطر دیگر وقت داری تا تمام شود این همه نا تمام........