کسی بود...به نام علی...
آن شب صدای گرد گرفته ی چاهی از دورهای ِ دور می آمد
آن شب، شب محنت بود
لحظه ها بی وقفه می گذ شت...
آه در سینه ی زمین محبوس و بی قرار
و آسمان لبریز بغضی که وقت باریدنش نزدیک بود...
در کومه ای تاریک
کودکی سر بر دامان مادر، در خواب چقدر خوشحال بود
خوابش ، خواب یک بابا
خواب یک دست ، پر از نوازش و نان بود...
آن طرف تر کنج ویرانه ی شهر
پیرمردی سر بر زانوی غم ، اشک ماتم می نشاند
با آنکه نمی دید، نیامدنش را احساس کرده بود...
همان نزدیکی پیرزنی رنجور
با شعری حزین نرم نرمک می گریست
قهرمان او هم انگار ساعت ها دیر کرده بود...
....
درد سنگینی داشت گلوی بغض گرفته ی شب
غمی عمیق را در انتظار بودند پرندگان بی لانه ی شهر
اما کسی خبر نداشت، هیچ کس خبر نداشت
آن شب هیچ وقت به صبح نمی رسد
و علی ...هیچگاه
از خدا
در آسمان دل نمی کند...
.*.*.*.*.
بچه که بودم می دونستم که خیلی بزرگ و خوبی.همیشه اسمت همه جا بود...
وقتی می خوردم زمین بابام دستمو می گرفت می گفت: یا علی...
بزرگتر شدم...از رو زمین که بلند می شدم دیگه خودم به تنهایی می گفتم: یا علی...
کسی مجبورم نکرد فکر کنم بهترینی، من تو رو بی اجبار و حرف کسی شناختم
بزرگتر و باز هم بزرگتر شدم...عاشقت شدم
برای نبودنت اشک می ریختم، برای دل تنگی هات دل تنگ میشدم...
اومدم خونت، منو یادته؟ همون که از شکوه ضریحت نمی تونست حرف بزنه،
قاطی اشکای زائرات می شد و تو پاکی اشکهاشون غسل می گرفت...
تو دلم مونده اون اسم ِ ناب...اون صدای یا علی ِ زائرات...اون عطر و اون شکوه پاک...
خودت نبودی اما من جای پاتو، جای عطرتو بوسیدم...
با این همه بار ِ سنگین گناه مهمون نوازی کردی مهربون...!
کاری به آدمای حالا ندارم .هر چی می خوان بگن
اما من هنوز هم ....زیر همین سقف قدیمی با همین دل ِ پر از واژه و اشاره
بین همین آدم های شلوغ و راه گم کرده ، عاشقت موندم یا علی
.*.*.*.*.
خدا یا به تو پناه می برم
که ظاهر من در برابر دیده ها نیکو و درونم در آنچه از تو پنهان می دارم زشت باشد
و بخواهم با اعمال و رفتاری که تو از آن آگاهی توجه مردم را به خود جلب نمایم
و چهره ی ظاهرم را زیبا جلوه داده با اعمال نادرستی که درونم را زشت کرده به سوی تو آیم ،
تا به بندگانت نزدیک و از خشنودی تو دور گردم