1 اتفاق...تولدم...
بوی ترانه ها ی من و
بوی آخرین رقص برگ های سبز و
بوی رسیده ترین سیب های سرخ و بوی آبی ترین آسمان بی مه و غبار و
بوی گریه های من ِ یک روزه وآغوش مادرم را می دهد...
من زاده ی امروز ترین روز ِ شهریورم
و دلم هم تک دانه دل ِ
مانده به قحطی ِ
دل هاست
...
دل ِمن
شهریور که می شود ،
بوی سیب و گندم و پونه می دهد،
سرشار و زلال می خند د، پای برهنه روی زندگی می دود
دستم را به نوشتن می گیرد و انبوه عاشقانه ها را برایم می خواند
آه که دلم قنج می رود برای یکی دو بوسه ای که تعریف می کند!
همه چیز ِ دل ِ من از "آخر ِشهریور" بود ،
دل ِ من همان دقیقه های آخر فهمید
چقدر برای شـــعر گفتن
روز ِ خوبیست،
چقــــدر
طعم خنک بوسه را
دوست دارد ، فهمید وقتی بخندد
باران بی بهانه می بارد فهمید بغض کردن بد نیست،
کار گریه ها را راه می اندازد...!
شهــــریور ِ مـــــن
گاهی که نه ،
همیشه مــــــــــــی آید
هر ســــــال یک بار و هر بار بزرگتــــر...
مرا با خودش بزرگ می کند