رنگ شادی از پشت شیشه های زندگی برایم چشمک می زند

پولی برایم نمانده سهمی از آن را بخرم!

می روم کنار بساط سرنوشت

آن جا که پسرکی به عروسک های خاموش روی دیوار گُل می دهد

و دخترکی چند بطری پر از قلب های قرمز را به آب می اندازد...

دست هایم را برای شا دی خوش رنگ پشت شیشه ها تکان می دهم و می گویم:

حتما  بر می گردم!

می روم و می خزم حاشیه ی زندگی و شعرهایم را در بغض دفترم می شکنم

تا روی خطوط سیاه آن، شاعرانه ببارد

می روم و  تمام دلتنگی هایم را گوشه ی  د ِق کرده ی اتاق جمع می کنم

و به پای کبوتری سفید می سپارم

تا زودتر از بطری ها به مقصد تو به شماره ی  پاک شده ی خانه ات برسد!....


لیلا