باور کنید

آنقدر شکسته ام

که مرگ را خود از پشت آینه صدا می زنم...

 هجای رفتن ِ من

آسان ترین واژه برای گفتن است

و سکوت دردناک امشبم

چاشنی تمام اشک هایست که خواهد چکید

و دل گُر گرفته ام را خواهد  سوزاند .

آمده بودم که بمانم...

اما واژگان بی قرار دل من

امشب اصلا آرام ندارند

مرا می کشند

و این بار خودم هم می خواهم بروم!

چیزی برای میراث ندارم

جز دل مهربانی که

 وقتی باد او را با خود برد

از دنیا دل کنده بود...بریده بود...

چیزی ندارم

جز یادگاری هایم را

 که آن هم به باد خواهم سپرد

فقط...

شما، که رنگ های بیدار بوم مرا احساس کردید

هر چه از آب و آسمان و جویبارش شنیدید باور کنید،

نیمه شب که رسید

شعرهایم را از بر کنید

بین تمام حروفش تکه ای از من جا مانده

که خاطرات من است

او می ماند و

من خواهم رفت،

گاهی وقت ها ساز غریب مرا بردارید

اگر می توانید موسیقی آرام زندگی مرا گوش دهید

تمام راز عاشقانه ی من

 همین چند آهنگ جا مانده است و بس،

خوب گوش دهید که چه می گویم.

آن روز ها خط که می نوشتم

قلمم صدای دلم را می نواخت

او می نواخت

و من در تنهایی کاغذها و خودم به سماع می رفتم

حالا امشب

 تمام واژگان مهربانش را به شما خواهم سپرد،

...

آمده بودم که بمانم

اما چه کنم...

دیگر حرفی نیست

کسی اگر شنید

دعایم کند

که راه دور و

دلمان کنار همین گریستن هاست

 

...لیلا...