جان دل!

سال هاست روی سپیید ی کاغذها

نام کبود ِ غم

که سهم من از زیستن است را

به شعر در می آورم،

باور کن

غم...شهروند درجه یک خیال من شده است

ردپای جاودانه اش

روی تمام خاطرات من

از شا دی های کوتاه

تا دلتنگی های بسیارم باقیست،

حس می کنم میان نگاه سرد زمانه گم شده ام

و به اجبار پی ِاحساسم عاشقانه می سرایم

تنها واژگان غریب ذهنم

مرهم درد ِآشنای دلتنگی ِمنند

جان دل!

نمی نالم که تو از گریه های من سیر شوی

اما به خدا نمی دانی

از کجای دل ِشکسته ام می نالم

که اینچنین تک تک واژگانم می گریند...!

...لیلا...