کیستم من؟چون شراری سرد و خاکستر شده
لاله ای در دست طوفان خزان پرپر شده
کیستم من ؟ چون حبابی بی تعادل روی آب
یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده
کیستم من ؟ عاشقی دلداده و دل سوخته
در میان موج شور اشکها ، اخگر شده
کیستم من ؟ چون حبابی بی تعادل روی آب
یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده
(امین عطایی)
درود بی کران
غزل تو در مفاهیم و کلمه های راحت در
جستجوی معرفت عمیق انسانیه که می خواد در حقیقت وجودی خودش به یقین برسه ...حقیقتی
که بدون گشودن گیر و بندهای ظاهری ازمعرفت شهودی و ایمان به ذات مقدس خداوند باز
میمونه...هیچ کس بدون شناخت خودش نمی تونه ذات بی منتهای خداوند رو بشناسه و صدای
تسبیح برگها و ناله ی همین قلمی که شب ها و روزها باهاش همنوا و همنشینه رو بشنوه...و
تو این پرسش رو برای سلوکی تازه، شاعرانه آغاز کردی.
من کیستم؟ این سوالیه که پشت پرده ی
تمام سرودنها و احساس کردن هاست و هویت عاشقانه و اجتماعی آدمها رو می پرسه ...و
این سوال اغاز خداشناسی و معرفت نگاه بر اندیشه و ایمان و شور و حتی دوست داشتنی
های ماست...
خدایی که وقتی هیچ نبود و فقط کلمه
بود، شور سرودن رو به روح های تشنه و جسم های بر خاک افتاده تزریق کرد... فرصت
داده بشناسیم خودمونو و حالا فرصت خوب شناختن با بلوغ واژگان زیبای شعر فرا رسیده
تا این جسم خسته از این همه رنج رو به هویت متعالی خودش اشنا کنه....
شما ....از اول غزلت سوال کردی و نا
خود آگاه جواب این هویت پشت پرده رو جواب دادی...یا میدونستی یا اینکه خواستی
بیشتر بدونی.
شاید چیزی و حرفی جامونده اما انگار
این غزل روز میلاد تو و پایان اقامت تو رو به شعر در آورده بود.....
کیستم من؟چون شراری سرد و
خاکستر شده
لاله ای در دست طوفان خزان
پرپر شده
کیستم من ؟ چون حبابی بی
تعادل روی آب
یا چو شمعی جان به لب کاو
هستیش آخر شده
اغاز ما مشتی خاک بر جای مانده بود که
خداوند در ذهن بی همتای خود در فکر افریدن مخلوقی مبارک در شور و شوق بود و لاله
ای عاشق آفرید چون می خواست عشق خودش رو محک بزنه ...دوست داشت کسی رو خلق کنه که
دوستش داشته باشه و خودش هم عاشقی رو تجربه کنه.....و خود خدا هم عاشق بنده هاش
میشه برای همین بود که امانت بی منتهای عشق رو بر دوش انسان گذاشت.
کیستم من ؟ عاشقی دلداده و
دل سوخته
در میان موج شور اشکها ،
اخگر شده
ادمها گاهی در اوج هم نشینی و
خوشباوری تنهایی رو احساس میکنند و می بینند کسی که بتونه اونها رو بفهمه واقعا در
کنارشون نیست یا اینکه هست و فاصله ی روح های اونها انقدر زیاده که فقط تنهایی و
سکوت رو بیشتر مکنه...
کیستم من ؟ چون حبابی بی
تعادل روی آب
یا چو شمعی جان به لب کاو
هستیش آخر شده
این ادم ِضعیف، مخلوق ِهمون خداست که
میتونه اسمانها رو فتح کنه و دریا ها رو تا ژرفنای تاریکی طی کنه ...آدمی که در
اوج ضعف وجودی می تونه کوهها رو متلاشی کنه ...اما این آدم در برابر عشق چون حبابی
دردمند و زلال میشه...گفتم عشق چون غزل تو سراسر فریاد عشق بود و ناز در برابر
معشوقی که می خواهی این شور عاشقانه ی همراه با نیاز تو رو بشنوه و ببینه
و حرف اخر اینکه پایان تمام آمدنها
لحظه های سخت رفتنه همینی که خودت گفتی: یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده
.......تنها رفتنی که از آغاز میدونستیم وغافل بودیم....
لیلا نجفی