1 اتفاق...تولدم...

   

شهریور...

بوی ترانه ها ی من    و

بوی آخرین رقص برگ های سبز   و

بوی رسیده ترین سیب های سرخ  و بوی آبی ترین آسمان بی مه و غبار   و

بوی  گریه های من ِ یک  روزه  وآغوش مادرم را می دهد...

من زاده ی امروز ترین  روز  ِ شهریورم

و دلم هم تک دانه دل  ِ

 مانده به قحطی  ِ

 دل هاست

... 

دل  ِمن

  شهریور که می شود ،

بوی سیب و گندم و پونه می دهد،

سرشار و زلال می خند د، پای برهنه روی زندگی می دود

دستم را به  نوشتن می گیرد  و انبوه عاشقانه ها را برایم می خواند

آه که دلم قنج می رود برای یکی دو بوسه ای که تعریف می کند!

همه چیز ِ دل ِ من  از "آخر ِشهریور"  بود ،

دل ِ من همان دقیقه های آخر فهمید

چقدر برای شـــعر گفتن

روز ِ خوبیست،

چقــــدر

 طعم خنک بوسه را

دوست دارد ، فهمید وقتی بخندد

باران بی بهانه  می بارد فهمید بغض کردن  بد نیست،

 کار گریه ها را راه می اندازد...!

شهــــریور ِ مـــــن

گاهی که نه ،

همیشه مــــــــــــی آید

هر ســــــال  یک بار و هر بار بزرگتــــر...

مرا با خودش بزرگ می کند


 



 

 

 تکه

 حرف های نگفته ی بسیاری بود 

اما وقت برای شنیدن آن ها نبود

بیا و مثل همیشه مرا دوست بدار

شاید حرفی

برای دوباره گفتن باشد...!

 

شعر

من و تو از ما شدن ، فقط شعرش را بلدیم

من از تو

و تو بی من بگویی  و

آخرش می ترسم

 نه من بمانم و نه تو بیایی...!

 

های  ِ

باران که تندتر شد

آمدم که به رنگین کمان دعوتت کنم

من که به جای همیشگی رفته بودم

تو را ندیدم

نیامده بودی یا باران نگذاشت ببینمت...؟!

 

غمگین  ِ

به هق هق گریه معتاد کرده است...

همین روزگاری که

به تک تک روزهای با تو بودن

 مرا دل ،خوش کرده بود...!

 

تو

 من بی قرارم

و تو می دانی و آرامی

بد نگذرد...!

شنیده ام شب ها را تا صبح خواب ِ خوابی...!

 

برای  ِ

فاصله کلمه ی سختی نبود

یکیش من بودم و

تمامش نبودن تو،

شاید پر کردنش را نمی دانستی

و گرنه

زودتر از این ها آن را کم کرده بودی...!

 

من

 این دلم گاهی بیهوده بغض می کند

 گوشه کنارخاطره هایش

عکس خودم را می بینم

بفهمی نفهمی دلم خیس می شود

آرام گریه ام می گیرد...

 

...لیلا...

 

چند سطر با خدا...

 

 

خدا کم پیدایی ، نیستی پیش ِ ما              

                                       چه می کنی،خوش می گذره بدون ما!  

چه خبر از ستاره ها وقتی سرشماری می کنی؟

                                  از آسمون بگو وقتی بهش سفارش می کنی

بپرس قاصدکی خبر نداشت از اون وَرا؟

                                         از پروانه ها بپرس کی میاد فصل گُلا

منم آدمت بودم مثل تموم آدما ت

                                     چرا همش گم میشم تو جواب نامه ها ت

بابا به دل نگیر گناه ِ بوسیدنا مو

                                    مگه چقدر میشه کشید تحمل ِغصه هامو

اسم من تو لیست بنده ها ت دوباره گم شده

                                   اومدم بهت بگم دلم تنگ یک نگات شده...

 


...لیلا...

 

 

تنهایی...

 

 وقتی دلم می گیرد

خدا سقف آسمان را کنار می زند

تنهایی اش را با من در میان می گذارد

اما می بینم باز

من از او تنها ترم...!

 

..لیلا...

 

اتاق من...

 

من صاحب اتاقی بی نشان روی زمینم

 با دیوارهایی نم کشیده و صبور

 که خیالم را به شانه های فرتوت خویش می آرامند،

و صاحب پنجره ای ام رو به یک وسعت بی کلام

 پر از بوی بال فرشته  و

 زمزمه های آشنای کسانی که با من همراه شده اند،

بیا و از همین پنجره سهیم من و پروانه در گردش مدار شبانه باش...

بیا و سهیم خاطره های من در برگریز پاییز و

 بوسه باران بهار و

 سبزه های خیس خورده باش...

بیا و سهیم سکوت آسمان و

 راوی ستاره ها و

 غربت چراغ های دور افتاده ی جاده ها باش...

سالهاست که در مسیر انتظار تو

 از واژه ی شب پرم

 و صاحب تنهایی کوچکی شده ام

که به اندازه ی آدمی در قاب پنجره

 تا خدایی در صفحه ی شیشه ای آسمان جای دارد

بیا و سهیم سفر من باش و

 نپرس تا خدا چند ساعت راه است

به نهایت آرام و محزونش که رسیدیم

می توانی سهیم این تنهایی کوچک من باشی...

 

...لیلا...

 

تو و این همه ....

 

امروز وقتی تو را دیدم

         چشمانت آبی تر از دیروز بود،

                  در عمق نگاهت قاصدکی پر می زد

                           نسیم او را با خود برد و خوش بو شد،

                                         خورشید در  تو رقصید و  گرم شد

                                                      چلچله با  تو رفت و محو شد،

                                             و عشق که  مرده  بود       

                               در تو دمید و جاودانه شد

                    از  روی زمین دیدم  من

    آسمان هم در تو نشست و                   

آبی  شد.....!                                                                  

...لیلا...          

           بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

برای خودم و خودت...

 

سلام که کردیم

 اتفاق خوب دیدارهای کوتاهمان زود گذشت...

حالا دیگر وقت رفتن است

 و اتفاق خوب دلتنگی مهمان نبودن همیشگی مان!

نمی گویم خوب، که گریه کنی و من نبینم تو را

نمی گویم خوب، که بخندم و تو نبینی مرا

خوب است... چون  وقتی می روم ثانیه های بودنمان را متوقف نمی کنم

کوچه های به هم رسیدنمان را گم نمی کنم

قصه های خاموش چشمهایمان را از یاد نمی برم

خوب خواهد ماند اگر باورم کنی که دلتنگم

خوب خواهد ماند اگر باورت کنم که دلتنگی  برایم...

...

خداحافظ... اولین بوسه های بی اختیار

خداحافظ ...همنوازی ِ من و تو و باد و برگ های بی قرار

خداحافظ... عصر قشنگ صمیمی، کوچه های آشتی کنان دلواپس

خداحافظ... جای ِ خالی ِ بعد از من ِغریب

خداحافظ... عزیز ِهنوز همیشه ی هم

خداحافظ...

 

 ...لیلا...۲۱/۵/۹۰

نقد شعر امین عطایی

کیستم من؟چون شراری سرد و خاکستر شده

لاله ای در دست طوفان خزان پرپر شده

کیستم من ؟ چون حبابی بی تعادل روی آب

یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده

کیستم من ؟ عاشقی دلداده و دل سوخته

در میان موج شور اشکها ، اخگر شده

کیستم من ؟ چون حبابی بی تعادل روی آب

یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده

(امین عطایی)


درود بی کران

غزل تو در مفاهیم و کلمه های راحت در جستجوی معرفت عمیق انسانیه که می خواد در حقیقت وجودی خودش به یقین برسه ...حقیقتی که بدون گشودن گیر و بندهای ظاهری ازمعرفت شهودی و ایمان به ذات مقدس خداوند باز میمونه...هیچ کس بدون شناخت خودش نمی تونه ذات بی منتهای خداوند رو بشناسه و صدای تسبیح برگها و ناله ی همین قلمی که شب ها و روزها باهاش همنوا و همنشینه رو بشنوه...و تو این پرسش رو برای سلوکی تازه، شاعرانه آغاز کردی.

من کیستم؟ این سوالیه که پشت پرده ی تمام سرودنها و احساس کردن هاست و هویت عاشقانه و اجتماعی آدمها رو می پرسه ...و این سوال اغاز خداشناسی و معرفت نگاه بر اندیشه و ایمان و شور و حتی دوست داشتنی های ماست...

خدایی که وقتی هیچ نبود و فقط کلمه بود، شور سرودن رو به روح های تشنه و جسم های بر خاک افتاده تزریق کرد... فرصت داده بشناسیم خودمونو و حالا فرصت خوب شناختن با بلوغ واژگان زیبای شعر فرا رسیده تا این جسم خسته از این همه رنج رو به هویت متعالی خودش اشنا کنه....

شما ....از اول غزلت سوال کردی و نا خود آگاه جواب این هویت پشت پرده رو جواب دادی...یا میدونستی یا اینکه خواستی بیشتر بدونی.

شاید چیزی و حرفی جامونده اما انگار این غزل روز میلاد تو و پایان اقامت تو رو به شعر در آورده بود.....

کیستم من؟چون شراری سرد و خاکستر شده

لاله ای در دست طوفان خزان پرپر شده

کیستم من ؟ چون حبابی بی تعادل روی آب

یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده

اغاز ما مشتی خاک بر جای مانده بود که خداوند در ذهن بی همتای خود در فکر افریدن مخلوقی مبارک در شور و شوق بود و لاله ای عاشق آفرید چون می خواست عشق خودش رو محک بزنه ...دوست داشت کسی رو خلق کنه که دوستش داشته باشه و خودش هم عاشقی رو تجربه کنه.....و خود خدا هم عاشق بنده هاش میشه برای همین بود که امانت بی منتهای عشق رو بر دوش انسان گذاشت.

کیستم من ؟ عاشقی دلداده و دل سوخته

در میان موج شور اشکها ، اخگر شده

ادمها گاهی در اوج هم نشینی و خوشباوری تنهایی رو احساس میکنند و می بینند کسی که بتونه اونها رو بفهمه واقعا در کنارشون نیست یا اینکه هست و فاصله ی روح های اونها انقدر زیاده که فقط تنهایی و سکوت رو بیشتر مکنه...

کیستم من ؟ چون حبابی بی تعادل روی آب

یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده

این ادم ِضعیف، مخلوق ِهمون خداست که میتونه اسمانها رو فتح کنه و دریا ها رو تا ژرفنای تاریکی طی کنه ...آدمی که در اوج ضعف وجودی می تونه کوهها رو متلاشی کنه ...اما این آدم در برابر عشق چون حبابی دردمند و زلال میشه...گفتم عشق چون غزل تو سراسر فریاد عشق بود و ناز در برابر معشوقی که می خواهی این شور عاشقانه ی همراه با نیاز تو رو بشنوه و ببینه

و حرف اخر اینکه پایان تمام آمدنها لحظه های سخت رفتنه همینی که خودت گفتی: یا چو شمعی جان به لب کاو هستیش آخر شده .......تنها رفتنی که از آغاز میدونستیم وغافل بودیم....

 

لیلا نجفی


!!!!

 

 

 

ادامه نوشته

عاشق باش...

 

عاشق باش

اما همیشه دوستش بدار

عشق  او را با قلبت بپذیر... نه با چشم هایت

چشم هایت به خواب می روند

اما قلبت همیشه می طپد...

 

...لیلا...

 

 

تنها به نام تو...

 

 

تنها به نام تو...

که یادت همیشه بین یاس ها و قلب جویبارها جاریست

تو که زمزمه ی سبز درختان را می شنوی

و بوسه ی لطیف پروانه را بر گلبرگ چهره ی باغچه می بویی

می ستایم وجودت را که پاک و مطهر است

و می بویم عطر تو را که بر شانه های فرتوت روزگار جاودانه است.

...لیلا...

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

دعا...

 

 

امشب برای غم هایم دعا می کنم...برای چشم های لرزان و قلب بی تابم دعا می کنم

زیر همان سقف ساده ی سیاه رنگ، زیر بوسه باران ستاره های دور و نزدیک...

دعا می کنم که با غم نمیرم،با حسرت نفس نکشم،با تمنا از دنیای سرد و بی روح آدم ها نروم

دعا می کنم که قلبم در سینه ام تا ابد زندگی کند دست هایم دست گیر رهگذران غم زده بماند

چشمهایم نگاه پر از زندگی اش از افق بی کران،از آنجا که آسمان و دریا یکی میشود چشم بر ندارد

دعا می کنم بر بالاترین بام دنیا بنشینم،از آنجا دست های خدا را لا به لای انگشتانم احساس کنم

دعا می کنم هیچ غمی حجاب ما نشود،هیچ ظلمتی نگاه ما را از هم ندزدد ،

هیچ غریبه ای رازهای بی صدای ما را نشنود

دعا می کنم وقتی هستم دوست بدارم...وقتی میروم دوستم بدارند...

دعا میکنم تا هستم قلبم نشکند،هجوم غمها دلم را از دنیای زیبا نزند

دعا می کنم وقتی می روم راه باز هم مرا بپذ یرد، وقتی رسیدم ستاره با من سر بزند

دعا می کنم هر شب با سکوت، با آرامش زلال تیره رنگ تا ابد آرام بگیرم

...لیلا...

زندگی...!

 

وقتی خواستم زندگی کنم... راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم...گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم ...گفتند دروغ است

وقتی خواستم بخندم...گفتند دیوانه است

وقتی خواستم گریه کنم... گفتند بیهوده است

دنیا را نگه دارید...

 میخواهم پیاده شوم

 

همین جا کنار من...

 

بیا و بنشین کنارم و برایم صدای آب را هدیه بیاور

می خواهم با لمس دستانت

و نگاه پاکت ،خدا را احساس کنم...

در گذر از کوچه ی من  ،

سلام مرا به تمام پروانه ای علفزارها برسان

و هر گاه خدا را نزدیکی قلبت احساس کردی

بگو کسی این جا دلش هوای تو را کرده است...

...لیلا...

 

 

وقتی می آیی نمی دانم از چه بگویم

چگونه بنشینم تا تمام نگاه مرا در یابی

وقتی می خواهم تمام واژه ها را عاشقانه برایت بنویسم

وقتی یاس های سپید را به موهایم می زنم

و آب زلال برکه را برایت هدیه می آورم

وقتی  می روی...

بهانه می کنی که برایت نامه می نویسم

تو می روی...

بی آنکه نشانی ساده ی مرا به خاطر بسپاری...

 

...لیلا...