راه گم کرده

 

باور می کنی؟

یک شب راه را گم کردم!

از سوسوی شب پره هم خبری نبود, سرد بود و من فقط سیاهی را می دیدم

 انگار شب مرده بود و تن پوش غم داشت

نمی دانم چه بر سر دنیا آمده بود که هیچ کس در راه همیشه ی من نبود!

همه گنگ و غریبه از دور زمزمه می کردند.

من که عا بر همیشه ی شب بودم ، جاده و رهگذرانش را خوب می شناختم ...

چه شد که بی خبر ماندم و غریب ،هیچ کسی در راه من نبود؟!

هنوز هم یاد آن سفر شبانه تمام وجودم را می لرزاند.

چقدر دهشتناک است راهی که مهتاب و نسیم راهنمای تو اند اکنون گم شوی

و حتی نشانی راه خانه را به یاد نیاوری...

یاد آن شب را نمی خواهم، هیچ طنینی از هیچ سنگی نمی آمد،

ستاره های آسمان از ترس سیاهی در عمق نا آشنای شب فرو رفته بودند،

من شب و ماه را از یاد برده بودم، علف و جویبار را گم کرده بودم، قاصدک و نسیم را نمی شناختم ،

فقط تاریکی بود و هوای مسموم که مشامم را پر کرده بود

نه...

نمی خواهم به یاد بیاورم که سفرم نیمه تمام ماند و از کوره راه ِ رفته برگشتم

با چشم هایی خیس و قلبی که از سیاهی راه گرفته بود.

 

...لیلا...

هی...!

 

چه باران قشنگی!

ولی باران بهانه است

راستش دلم برای گفتن یک جمله تنگ شده

خیلی حرف می زنم

اما

این یک جمله دمارم را در آورده به خدا

فقط می خواهم بگویم

...

یعنی دلم می خواهد بگوید:

 کفش هایت جا مانده از دیروز!

بارانی ات

حتی حرف هایت...

اصلا هوا خوب است!

وقت داری کمی از هوای دلم برایت بگویم؟

ای بابا....!

بفهم دیگر...!

 

نیمه ام باش

 
دلم...

           لحظه ی گفتن چیزی برای تو گنگ می شود

دستم...

           وقت نوشتن حرف هایم به تو کز کز می کند

و پاهای بی رمقم...

            به دنبال خاطره های خوب تو لنگ می زند

بیا...

           مثل بهار سردی تنم را به آغوش بگیر

و دلم را...

           برای گفتن "دوست دارمت" گرم کن

دست هایم را...

         بگیر و با  اشک ها دلتنگی ام را تکرار کن

با من بمان و...

          همراه قدم هایم تا جای ِ قرار بوسه پرواز کن

اصلا بیا ...

          نیمه ام باش و شعرهایم را با نام خودت تمام کن

 

...لیلا...

مشرق خیال

 

من روز خویش را

 با آفتاب روی تو

که از مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

و از شوق این محال:

که دستم در دست توست

به جای راه رفتن

پرواز می کنم

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع خاموش می نشینم

موسیقی نگاه تو را گوش می دهم

گاهی میان مردم،در ازدحام شهر

غیر از تو،هر چه هست را فراموش می کنم

 

 فریدون مشیری

 

معراج...

 

 

بیا در ساعت زیبای شب راه بیفتیم

تا آنجا که پونه ها خوابند بدویم

بنشینیم بر بال فرشته و بالا رویم

یک سبد نور به شب

 و یک خرمن آشتی به دو دوست هدیه دهیم

پایین روستا چشمه ایست...کوزه ای بر داریم

کودکی فقیر اگر هست ...صدقه ی دل هایمان را برای او بگذاریم

و با کمی لطف مرهمی گذاریم بر بال پرستو و

هم صحبت آب آینه شویم

نفس از سبزه ها بگیریم و

آهسته تر از رویا

به خلوت شبانه ی دوست میهمان شویم.

 

...لیلا...

 

سرنوشت...

رنگ شادی از پشت شیشه های زندگی برایم چشمک می زند

پولی برایم نمانده سهمی از آن را بخرم!

می روم کنار بساط سرنوشت

آن جا که پسرکی به عروسک های خاموش روی دیوار گُل می دهد

و دخترکی چند بطری پر از قلب های قرمز را به آب می اندازد...

دست هایم را برای شا دی خوش رنگ پشت شیشه ها تکان می دهم و می گویم:

حتما  بر می گردم!

می روم و می خزم حاشیه ی زندگی و شعرهایم را در بغض دفترم می شکنم

تا روی خطوط سیاه آن، شاعرانه ببارد

می روم و  تمام دلتنگی هایم را گوشه ی  د ِق کرده ی اتاق جمع می کنم

و به پای کبوتری سفید می سپارم

تا زودتر از بطری ها به مقصد تو به شماره ی  پاک شده ی خانه ات برسد!....


لیلا



 

شبی که نوشتن از یادم برود

دیگر سوسویی نمی رقصد

خواب هایم مچاله می شوند   و

 نشانی آسمان را از یادم می رود.

وقتی واژه ها مرا گم  کنند

کاغذ ها و من  دلتنگ می شویم    و

شب ،خیلی زود تمام می شود!

 

...لیلا...

 

لیلا.........

 

ستاره ای روبروی من حکایت بلند شب را به زبان ساده ی سکوت زمزمه می کند  

 و من تا صبح شنوای این قصه ام...

 

لیلا ...می دانی از کجا آمده ام؟با خود چه آورده ام؟

هر شب به انتظار نگاهت می آیم و می دانم که هستی، از تو دورم اما با تو یک قصه دارم

آنقدر آسمان وسیع است که می خواهم هر شب یک گوشه اش با تو به انتظار سپیده بمانم

 هر روز تن فرسوده ی شهر را و هیاهوی بیمار مردم را می بینم و خود را نشان آفتاب نمی دهم

 فقط به انتظار تو و شب می مانم ،می دانم تو هم بیداری و منتظر

بین من و تو فقط آسمان است 

و بین تو مردم حصارهای پیر و بلند به ظاهر استوار که به هر تلنگری می شکند

اما باز تو و مردم غریبه اید!

اما هر چه بگذرد بین  ما آسمان همیشه بی حجاب و مهربان است

لیلا.... دل تنگی ات را نمی فهمم اما می بینم

 انسان نبوده ام اما می دانم انسان بودن قانون سختی است...

لیلا...من پایان دنیا را می دانم

مسیر سفر تو را می شناسم

راهی بین من و تو نیست ...

زودتر از خود بیرون بیا و با من آخر دنیا را ببین...

 

...لیلا...

 

چه اتفاقی افتاده...!

 

حالا فهمیده ام تو راه گم نکرده ای!

این منم که بی راهه رفتم 

 منم که بی تو هیچم ،منم که بی تو نمی خندم از ته دل

...این دلم فقط  تو را کم دارد...

هیچ کدام ازین آدم ها تو نیستی

گویی کنار خدا خانه داری که هر شب بین ستاره ها تو را می جویم

پس چرا...پس چرا نمی توانم ابرها را کنار بزنم و تو را به پایین بکشم!

چرا نمی خواهم از زمین دل بکنم و رو به سوی آسمان تو را بیابم!

چرا صدای تو را در هیاهوی درهم و پوچ آدم ها نمی شنوم!

چرا با مردم غریبه ام و تنها به خیال تو آرامم؟!

چه شده...چرا زمین وحشی و تنگ شده برایم...چرا این همه بی قرارم!

آه...آنقدر که فریاد زدم تمام وجودم شکسته و می نالد

انقدر که تو را بین زمین و آسمان جستم از پا افتادم و می لنگم

آنقدر که ساعت آمدنت را به انتظار نشستم تمام رهگذران را به خود خنداندم

ولی باز هم می دانم که می آیی و تمام این زخم ها را می بویی

می آیی و می مانم و به بوسه های تو بر بال های خسته ام دل خوش می کنم

...لیلا...