راه گم کرده
باور می کنی؟
یک شب راه را گم کردم!
از سوسوی شب پره هم خبری نبود, سرد بود و من فقط سیاهی را می دیدم
انگار شب مرده بود و تن پوش غم داشت
نمی دانم چه بر سر دنیا آمده بود که هیچ کس در راه همیشه ی من نبود!
همه گنگ و غریبه از دور زمزمه می کردند.
من که عا بر همیشه ی شب بودم ، جاده و رهگذرانش را خوب می شناختم ...
چه شد که بی خبر ماندم و غریب ،هیچ کسی در راه من نبود؟!
هنوز هم یاد آن سفر شبانه تمام وجودم را می لرزاند.
چقدر دهشتناک است راهی که مهتاب و نسیم راهنمای تو اند اکنون گم شوی
و حتی نشانی راه خانه را به یاد نیاوری...
یاد آن شب را نمی خواهم، هیچ طنینی از هیچ سنگی نمی آمد،
ستاره های آسمان از ترس سیاهی در عمق نا آشنای شب فرو رفته بودند،
من شب و ماه را از یاد برده بودم، علف و جویبار را گم کرده بودم، قاصدک و نسیم را نمی شناختم ،
فقط تاریکی بود و هوای مسموم که مشامم را پر کرده بود
نه...
نمی خواهم به یاد بیاورم که سفرم نیمه تمام ماند و از کوره راه ِ رفته برگشتم
با چشم هایی خیس و قلبی که از سیاهی راه گرفته بود.
...لیلا...