کجاییم من و تو...........؟

کجاست "شعر باران ِ " دست های تو

وقتی چشمها را به میهمانی غزل های مجروح

و حاشیه های اشاره و اشک می برد....

کجاست مسیر باریدن این همه درد

آنگاه که در مطلق سکوت با آینه تکرار میکنی

وتنها نیمکت های منتظر شهر

شاعر تصنیف های بی مخاطب اندوه می شود.....

کجاست رد پای جامانده تو از غربت راه های بی چراغ

وقتی که پرستوهای مشتاق  ِ در به در را

خانه نشین سرزمین های بی چنار و بی پلاک می کند.....

کجاست حوالی امن خیال تو

وقتی در کلاف امروز و فردای قسمت و غصه

 بی تعبیر و ترانه  کنار می آید وتکرار می شود....

کجاست فصل میعاد تو و زخم های سرخ شعر

وقتی که ذهن عقیم مرا

 وداع شقایق ها و آینه های بی تصویر

با یک بوسه ی اشک ، بارور می کند......

کجاست محزون ترین قناری سرزمین های اسیر

وقتی تنهایی ِ باد آورده ی مرا

 به ابدیت یک بغض می رساند و

                                        خاموش می شود.......

کلمه های پاره پاره

 نفس هایم شبیه خودم نیست!

امشب به جز لهجه ی غریب خواب هایم

 و تو که در آینه تعبیر نگاه های آواره منی ، کسی را نمی شناسم ....

 شده ام کلمه ای پاره پاره که نمی دانم کجای ذهن خدا گم شده ام ...

امشب به خاطر من ، ناکجای دردهای دریا را طی کن

 و از شعری تازه برایم بگو که از شرقی ترین کلمه ها به من شبیه تر است...

 

تا به حال به این اندیشیده ای دست نوازشت را یا خورشید نگاهت را کمی به من ببخشی؟!!

اگر تو بخواهی ، دلم فرود می آید!...من اسیر ِ جغرافیای ِ فراموشی ام!!!....(م-اشتاد)

for you

dont leave me ...don't say goodbye

Who stole my heart let die…Com to me

I can’t give you more than my lonely heart

Take me as i am

Bat don’t break a part

I wanna hold you 

my dear...i wont let you go

And every day and every night

..........

 

Among the lovers i'm the one live with you by my words

I'm jealous because your eyes is far from me

bat my jealous is lovely and clear like the river and you understand well my feel

?It's great to be together without distance …dont  think so

 

عاصی یک نگاه

 خاطرت هست؟ وقتی مرا به رقص بوسه دعوت کردی انگشتانت  لحظه های بی دریغ زخم  مرا را

آرشه می کشید...از پرچین شکسته ی انتظار، فصل هق هق هجرت و تکرار را نشانم دادی...کوله راه

آوارگی ام را بر پشت گرفتی و با یک بند بغض بی آبرو گریه هایت را بدرقه چشمانم کردی...از مسیر

بابونه های وحشی راه سپیده را نشانم دادی و خود درامتداد آینه تصویر دلتنگی هایم شدی...


اینجا کسی ندید لب های بی کلام من از تمرین نگاهت عقب افتاده است... ندید من در افق بوته ها تو را

در خواب نیلوفران  به کلمه تعبیر کردم و شاعر شدم... این مخاطبان غایب شعر من، مرا عاصی یک

نگاه لقب دادند... همانها که آسمان را پشت پنجره تمرین کرده اند و هیچگاه از قنوت خیال و نماز اشک

من کوچه هایش را یاد نگرفتند...همانها که مرا در تبسم اندوه جدی نگرفتند...همانها که شبنم های

پر از ایما و اشاره را در صبح اندیشه گناه ما ننوشیدند...


 تو از باران نیمه شب می آیی....طلوع سپیده را بر این عاصی ِ" نگاه دزدیده" یاد آوری کن... هر چه

سنگ خالص مطرود راهی ما کردند سهم دلمان می کنیم و شبی در بطن یک پروانه  دلتنگی ها را تمام

می کنیم...........

سینه سرخ ها سپیده را سر داده اند...چند قطره لبخند را برای مبادای من و تو کنار گذاشته اند...

وقت رفتن........

واژه هایت را قرض گرفتم تا در مسیر هجرت،بند بند خاطراتمان را مرور کنیم

من با شعر تو به شاعر ی پشت کردم

 حالا سبکبارم و بی هیچ نقطه چین ِ بی سرانجام،در خواب پروانه  تعبیر رفتن های تو شدم

عازم فصل های بی برگشت  که شدی کافیست در آینه صدایم کنی.... لیــــــلا...!

گناه من

 من از حل یک مسئله ناتوانم! نمی دانم وقتی فاصله می افتد دل از کجا ی آبادی های هیاهو "همانجــا

که  تا به حال در نقشه تنهایی من ثبت نشده" راه تنگ گلوی مرا می شکند و بدون ترس از چراغ قرمز

گناه های شیرینم، دار و ندار پلاسیده ام را که قلمی خسته و انگشتانی خط خورده است به حراج بازار

شعر می فرستد ...! من کتاب شعر نخوانده ام...فقط در صبح یک بوسه صد غزل خاطره سرودم...گاهی

هم چند کلمه آه برای تعمید در معبد های پر از خلوص ، نذر خستگی ِ پرنده های بی خانمان کرده ام....

من از شعرهایم کتیبه نساخته ام زیرا من مطرود تاریخ شاعری ام....من تا به حال با وضوی کلمــاتم

نماز شهرت نخوانده ام....من هیچ مخاطبی جز آسمان برای ترمیم سطرهای شکسته ام دعوت نکرده ام

در ولایت شما شاعری ا ِنقدر ارزان است که بدون خواب  ِ بوسه، لب در لب قافیه میکنید و زمـــین و

زمان را از قهقه ی شهرت پر میکنید ؟! کجای دل من بودید آن موقع که اشک را شاه بیت نگفته هایم

کرده بودم؟ کجای تنهایی من نشسته بودید  که گلوی جیر جیرکها را نمی شنیدید؟! حرف من فاصله است

من از فاصله گله  دارم... من فراری ِ چند گناه معصومم که با دو کلمه سکوت رسوایش کردم...! لطفا

مرا با چند دستمال سپید و دلی شکسته و چند دعای نیمه کاره  وارهانید ... امشب شنیده ام تقاطع امن

آسمان و آه امثال مرا راه می دهد...برای خـــدا شعر خواهم برد ، پر از گناه های در به در....چیزی

شبیه قرآنی بی وزن و قافیه  که اول و آخـــــرش هم آغوشی بغض من و فاصله است.....

فاصله....

نگاهت در آینه ، نا خودآگاه غم واره های مرا به اسارت یک بند شعر عاشقانه می برد...

و در این حصار پر از کلمه خواب فاصله و تیک تاک معصوم ثانیه ها را برایم تکرار می کند....

گاهی خنده ای به عاریت می برم  و نیمه شبها به هجای آشنای دلتنگی که می رسم

فقط  تلخ می خندم و برای تو شعر تکه پاره می کنم....

آه...فاصله ها شورند ...صدای تو را به غارت سکوت می برند

و صبر سفارشی برای پاورقی های زخمی و بی قافیه ی من می پیچند...

این زخم های تنهایی من خسته ی هزار مسیر انباشته است

که در صرف آیا و کاش و خیال بوسه از دستور نافهم غربت بیست نمره ی دلبستگی گرفته است...

طبیبی خوب برای حنجره ی پاره پاره بغض من می شناسی؟!

با تمام غربتم عهد بستم تا تو را از زندان آیینه های قاتل ِ تصویر رهایی بخشم....

بیا تمام من را از من بگیر و همه ی تو را به من بسپار!....شعر تازه دم می کنم ، میل داری؟(م_اشتاد)

واژه ی من

تو...ای مهمان خواب های کوتاه من

آنروز که در نگاه پرستوهای خسته گره می خوردیم

در خواب آینه 

چهل کلمه از تو

لابه لای ناتمام های دلتنگی ام جا ماند

هجایت را شبیه اقاقی ها به ذهن شعرهایم سپردم

و زمزمه ی شیرین چشم هایت را

از پنجره ی ناب فاصله به شرقی ترین بوسه ها سپردم..........

تو...ای مسافر نرسیده به نیمکت های منتظر

رد جارچی های همیشه ی  بغض را بگیر و

 با چند کلمه از غربت من همراه شو

در کوله ی من جا بسیار است

 از تمام سالهای بی تو

یک دفتر خاطره بر دوش می کشم

همین پنجره ی باز و بی واژه را بکوب

و به جای آخرین قافیه ی من  بنشین

اگر مایلی بگذار غم را

از حجم استعاره های همیشه امان

 در پاورقی های انباشته دفن کنیم

بگذار فقط شعری به توان بغض بسراییم

و سیر از ناگفته هایمان شاعر شویم!

 

فراموش نکن ...حوالی خواب های من رسیدی باز هم برایم کلمه بیاور

بیست و نه....

من شاعر خسته ی یک کوله ی آوارگی ام

من مسافر ِ بیست بُن بست خاطره و

نُه ساعت ِ دلتنگی ِ مداومم......

 

به نام تومی نویسم

 دل خوش کرده ام به کاش های نرسیده

و بخت من کال ِ کال

 در خط به خط  درهم سرنوشت ، شعر جوانه می زند....

با آه ، میان هجای خیس آسمان قد می کشم

 و نرسیده به سلام و دردهای ورم کرده ی باران

در خلق یک بغض خسته

ماهر تر از لیلا و طعم پاییزی ِ یک ابر می شوم...

ریشه هایم را می بینی؟

 پر از انتظار

در خاطره ی بی شمار ورق های سپید سر می کشند!

کاش به سایه ام فکر کنی

به قافیه های سبز و غریب

به برگ های بی قرار...به شعرهای بی فصل و ردیف 

 که مُهر هزار ساله ی انتظار را به  دوش می کشند...

آفتاب ندیده ات سهم تشنگی و ای کاش های من شده است

حداقل ...کوزه ای خاطره بردار و بیا........