نانوشته ی ناقابل ....
لــَیالی...بانوی تر دامان سرزمین های فراموشی ِعصمت....
من منهای تو شبی بی تعبیرم ، مثل چند نقطه چین ساده و مغموم....مثل نت هایی بی تکلم و غیر مجاز که هویت تنهایی ام را ، بر تیک تاک لحظه ها زخمه می زند....به ضمیر غایب بی مخاطب شبیه ترم تا اسمی منتهی به چهار گوشه ی خلوت شناسنامه...! اشتقاق تو و من در دیجورترین تاریخ احتمال و اضطراب بود،درست به وقت زوزه های غربت شبگرد... گویی داغ دیده ایم هر دو که از نوری رم می کنیم...!
خوابم نمی برد بانو....!" اینجا هواي تنهايي هنوز هم شرجي و نفس گير است.... " برایم بگو از طالع ستاره های بی طلوع ...بگو از اشک های لاابالی و معصوم و ناصبور.... بگو از مردستانهایی که "واژه سوخته ی" تحمل و نفس های یک در میان نیمه شب اند...همان هایی که شبیه آینه اند...آنهایی که مثل دردهای ناگفته می شکنند...قول می دهم پشت سجاده های همیشه سوزان نگاهشان بایستم و از دور ملکوت زخم هایشان را طواف کنم... "تنهایی بعضی ها حریم خصوصی کاج های غربت است"...
می بینی لیالی! رستاخیز بهشت و دوزخ ِ واژه ها در انگشت هایشان حتمی است...وقت نماز ِ شقایق ها، عطرها از خون های خشکیده ی کاغذیشان هم مست میشوند... همانهایی که هر شب به مقصد انارها تبخیر می شوند...آه که می کشند هیچ مُسکنی جز سکوت به مزاج آیینه هایشان نمی سازد... همانهایی که تا حرف میزنند شیشه ها هم تاول می زنند....
لیالی ...! مسیر این سرزمین های سوخته روی کدام نقشه ی بی تاریخ جا مانده است...؟ می دانی از انحنای کدام آبشارها بر دامان داغدار صخره ها و ضجه ها می غلتند....؟ می شناسی مسافری را که خط منحنی جوانی اش ، صراط مستقیم آینه ها را دربست طی کرده بود؟ تازگی ها دیده ای او را وقتی قامتش چند غزل خمیده تر بود....؟
کاش لغت نامه ای به گنجاش سینه ام شبیه کلمه ای، بغضی، مسافری،چیزی... می نوشتند و به تاریخ دردآلود واژه نامه های تو می سپردند... مدتیست چشمهای شرجی و تب دارم خوب نمی بیند بانو....! نزدیک آیینه ات می روم، چند وجب به خدا نزدیکترم می کند....! امشب کلمه ای بر داغ ترین عضو تنهایی ام مرهم بگذار و متراژ این غربت خیس و خسته را به قامت چند صفحه نانوشته ی ناقابل گوش بسپار .....
