منم و

آسمان و

کوچه باغی پر از شکوفه های سیب

و راهی که یاد قدم های تو را در خود دارد...

در مسیر خاطره هایت عطر یاس و بابونه می وزد

و هنوز دست هایم

 گرمی لحظه ی دیدارت را احساس می کند

چه زیبا آن لحظه که ما سخنی نمی گفتیم ...

به هم چشم دوخته بودیم

و قلب هایمان قرار عاشقانه ی فردا را می گذاشت


...لیلا...

 

کسی بود...به نام علی...

 

 

آن شب صدای گرد گرفته ی چاهی از دورهای ِ دور می آمد

آن شب، شب محنت بود

لحظه ها بی وقفه می گذ شت...

آه در سینه ی زمین محبوس  و بی قرار

و آسمان لبریز بغضی که وقت باریدنش نزدیک  بود...

در کومه ای تاریک

کودکی سر بر دامان مادر، در خواب چقدر  خوشحال بود

خوابش ، خواب یک بابا

خواب یک دست ، پر از نوازش و نان بود...

آن طرف تر کنج ویرانه ی شهر

پیرمردی سر بر زانوی غم ، اشک ماتم می نشاند

با آنکه نمی دید، نیامدنش را احساس  کرده بود...

همان نزدیکی پیرزنی رنجور

با شعری حزین  نرم نرمک می گریست

قهرمان او هم  انگار ساعت ها دیر کرده بود...

....

درد سنگینی داشت گلوی بغض گرفته ی شب

غمی عمیق را در انتظار بودند پرندگان بی لانه ی شهر

اما کسی خبر نداشت، هیچ کس خبر نداشت

آن شب هیچ وقت به صبح نمی رسد

و علی ...هیچگاه

از خدا

در آسمان دل نمی کند...

 

.*.*.*.*.

 بچه که بودم  می دونستم که خیلی بزرگ و خوبی.همیشه اسمت همه جا بود...

وقتی می خوردم زمین بابام دستمو می گرفت می گفت: یا علی...

بزرگتر شدم...از رو زمین که بلند می شدم دیگه خودم به تنهایی می گفتم: یا علی...

کسی مجبورم نکرد فکر کنم بهترینی، من تو رو بی اجبار و حرف کسی شناختم

بزرگتر و باز هم بزرگتر شدم...عاشقت شدم

برای نبودنت اشک می ریختم، برای دل تنگی هات دل تنگ میشدم...

اومدم خونت، منو یادته؟ همون که از شکوه ضریحت نمی تونست حرف بزنه،

قاطی اشکای زائرات می شد و تو پاکی اشکهاشون  غسل می گرفت...

تو دلم مونده اون اسم ِ ناب...اون صدای یا علی ِ زائرات...اون عطر و اون شکوه  پاک...

خودت نبودی اما من جای پاتو، جای عطرتو بوسیدم...

با این همه بار ِ سنگین گناه مهمون نوازی کردی مهربون...!

کاری به آدمای حالا ندارم .هر چی می خوان بگن

اما من هنوز هم ....زیر همین سقف قدیمی با همین دل ِ پر از واژه و اشاره

بین همین آدم های شلوغ و راه گم کرده ، عاشقت موندم یا علی

 

.*.*.*.*.

 خدا یا به تو پناه می برم

که ظاهر من در برابر دیده ها نیکو و درونم در آنچه از تو پنهان می دارم زشت باشد

و بخواهم با اعمال و رفتاری که تو از آن آگاهی توجه مردم را به خود جلب نمایم

و چهره ی ظاهرم را زیبا جلوه داده با اعمال نادرستی که درونم را زشت کرده به سوی تو آیم ،

تا به بندگانت نزدیک و از خشنودی تو دور گردم

 

آخ...دلم...چرا تنگ شده...

 

 پای صحبتم بنشین حرف زیادی نیست  

                  حرفهایی که تو میدانی تکراری نیست  

 

                                                باور کن دلم مثل دیروز تنگ شده است   

                                گوش جان بسپار کار سختی نیست      

 

          می دانم خسته ای اما طاقت بیار امشب  

از من مرنج  دیگر طاقت صبری نیست  

 

                                      باور کن تو هستی دلم  تنگ  نمی شود  

                                                 چه کنم جز دوری تو مرا دردی نیست  

 

                      چه خبر ؟ جان ِ چشمانت بگو با من  

  مرا جز این دل خسته که حرفی نیست!  

 ...لیلا...

 

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که نمی دانم چند وقت است دلتنگ شده است

دلم برای کسی تنگ است که حس می کنم  دیر وقت است و بیدار است

دلم برای کسی تنگ است که  نیمه ی خواب های آرام من است

دلم برای کسی تنگ است که آرام است و آرامم می کند

دلم برای کسی تنگ است که خوابم را می دزدد و بیدارم می کند

دلم برای کسی تنگ است که هر روز بهانه اش را می گیرم

دلم برای کسی تنگ است که خاطره اش را به یاد دارم

دلم برای کسی تنگ است که خاطره ام را به یاد دارد

دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در خودش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون " تا " است…

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

 

 

احساس های بلند..... عشق های  پرشکوه می آفرینند

و دل های بزرگ ...دل تنگی های بزرگتر دارند

کار من هم  شده این دل تنگی ِ بزرگ!

دل تنگی ام آنقدر سنگین است که خنده هایم را خاموش کرده...

جز لحظه هایی که با تو می خندیدم

.

.

.

چه می گویی؟خیال را بس کنم؟

فرمایشت متین ...

فردا به چشم،اما امشب فقط مال ِ دل تنگیست...

همین عشق...!

 

عشق

 یعنی انتظار دیدن دوباره ی نگاه تو 

یعنی تکرار شاعرانه ی یک روز قشنگ کنار تو

عشق

 یعنی وسوسه ی بوییدن هر روزه ی نامه های تو

یعنی با تو تمام لحظه های زندگی فدای تو

عشق

 یعنی لحظه سراییدن یک غزل به نام تو

یعنی آرامش من به روی شانه های گرم تو

.....

 ...لیلا...

بوی باد

 

 چیزی نگو وقتی با د از زمزمه ی پونه ها می گوید

وقتی بین شاخه ها برگ ها را ورق می زند

وقتی در گلوی سهره ها می دمد

وقتی با آب همنوازی می کند

آرام باش و بگذار تمام حرف های دشت را ترانه کند

می خواهم وقتی بوی موهای تو را از لا به لای انگشتا نش هدیه  می گیرم

به باد بسپارم تا روی لب ها یت گل قرمز بنشاند

 

...لیلا...

چشم هایش...

 

 

اگر چشم هایش از من دور است

اما...

به فاصله ی خودم و آسمان

 وسعت نگاه او را احساس میکنم!

 

...لیلا...

مسافر آشنا

 

مسافر آشنای دور از من... سلام

اگر گذارت به کوچه ی قدیمی مهربانی افتاد سری به کوچه ی همیشه ماندگار من بزن

اینجا میهمان شدن دلیل و بهانه نمی خواهد!

هر که دل دارد بی سلام و اشاره هم خانه ی من خواهد شد

فقط جا پای باران بگذار و از کوچه باغ یاس های سفید به دیدار من بیا

برایم مدادی سفید بیاور تا رنگ دلگیر شب های انتظارم را بی رنگ کنم

 و اگر لب هایم رنگ تلخی گرفت سبزی لبخند را برایش نقاشی کنم

اگر چشم هایم خسته و بی رمق شد با سرمه ی سیاه خط چشمانم را پر رنگ کنم و آیینه بارانش سازم

و اگر هوا گرفته و ابری بود حجم خانه ام را آبی آرام بخشم و

 چراغ پر نور شب هایم را به رنگ خورشید برای تمام  مسافران ِچون تو به ایوان خانه بیاویزم

تا باز گردی و با آمدنت گوشه کنار خیالم را رنگی تازه زنم...

ساعت به ثانیه ی دلنشین قرار ما نزدیک است

مسیر شب را دنبال کن و شبانه به آستانه ی قلب من میهمان شو...


...لیلا...

 

گالری کوچک من

 

اینا نقاشی ها و خط منه.

  

با پرده ای سپید،یک لیوان بلور آب

چند کاسه ی کاشی رنگ

به خیال خود رنگ دل ها را می کشم

با سرخ رنگ بوسه و لب های تو. . .عشق می کشم،

با آبی مثل  آب و چشم های ما درم . . . آسمان را نقاشی می کنم

با سفید رنگ رقصیدن برف

رنگ خنده های سرد آدمک ، با شال و دکمه ی سیاه

رنگ بچه های کوچک بی کفش و کلاه را میکشم،

با چند قطره سبز مثل یک لبخند

چمن های ده بالا و دل دشت. . . رنگ دستان خدا را می کشم!

با کمی زرد رنگ پاییز 

و  اشک های رنگی باغ

صدای خش خش دیدار دو دوست را بر تن خاک می کشم. . .

و شاید سیاه بر دارم و

رنگ حجم عمیق غم و  شب سرد و

دل تنگ را بکشم

این دل کیست که می کشم؟!

 ...لیلا...

بقیشو در ادامه مطلب گذاشتم .البته چنتاییش فعلا نیست...

ادامه نوشته

سیر داستان نویسی در ایران 3

 1-8-3- دورة سوم :1320 تا 1332 پس از رضا شاه تا کودتای 28 مرداد


این دوره از سال 1320 تا 1332 زوال استبداد و وزش نسیم زودگذر آزادی را دربر می گیرد. در این دوره، ورق برمی گردد. رقابت های جهانی ناشی از جنگ جهانی دوم و افول قدرت استعماری انگلیس، ایران را به عرصه رقابت دو ابرقدرت جدید جهانی تبدیل می کند و بی ریشگی یافته های کودتاگران و پوچی بافته های رمانتیست ها و پوچگرایان هویدا می شود. فضایی برای تنفس احساس می شود. اما متأسفانه در این فضا نیز به دلیل آثار سوء فرهنگیِ باقیمانده از دوره خفقان و دیکتاتوری بیست ساله و ناهوشیاری جوانان تشنه آزادی، عموم اهل قلم وارد میدانی ناشناخته شدند و سرباز چشم و گوش بسته یمین و یسار لشکری شدند که نمی دانستند در قلب آن چه کسانی فرمان می رانند.

.

.

.

.

ادامه نوشته

سیر داستان نویسی در ایران 2

 
1-8-ادوار نثر معاصر فارسی

دورة اول : از حدود 1274تا 1300 ش. دوران مشروطیت

دورة دوم :  از 1300 تا 1320 عصر رضا شاهی

دورة سوم :1320 تا 1332 پس از رضا شاه تا کودتای 28 مرداد

دورة چهارم  : از سال 1332 تا 1340 دورة ادبیات مقاومت

 دورة پنجم از 1340 تا 1357 دورة اوج شکوفایی

 .

.

.

 

ادامه نوشته

سیر داستان نویسی در ایران 1

  مقالة حاضر سیر داستان نویسی (به صورت مستند) در ایران است که برای دانشجویان ادبیات فارسی و نیز پژوهندگان و دوستداران ادبیات داستانی گردآوری شده  است.

  1-1- تعریف داستان

اصطلاح داستان «در زبان های غربی«اپویه» است كه از لفظ یونان قدیم اپویا گرفته شده كه به معنی شعر و شعر ساختن هر دو آمده است، ولتر در تعریف آن گفته است كه «اپویه» حكایت منظوم ماجراهای قهرمانان است. طبق این تعریف می توان منظومه های داستانی مثل خسرو و شیرین و ...را هم داستان نامید.

.

.

.

ادامه نوشته

غبار یک خاطره

 

 

سلام لیلا...

انگشت هایم تمام شده

مال مادر را قرض می گیرم تا یکی دو روز دیگر را بشمرم

وقتی دلم در غبار یک خاطره می گیرد

وقتی نمی توانم تنهایی را با نگاه پدر تقسیم کنم ...به تو می نویسم

لیلا کمی بمان با من و هر گله ی جدایی را

 از پشت سطر نامه ها ، تو را خدا که ببر

لیلا مدتیست مهربانی نیست

 دیگر از صدق سپیدار

 از تمام وعده های بچگی ، خبری نیست

کاش کلبه ی سبزی بود که هر روز در آن از  مهر می گفتیم

مثل یک پرستو

مثل آزادی رقص تند خوشه ها در هی هی باد

تا به معراج بوسه ای پاک بر پیشانی آسمان می رفتیم

لیلا... کاش هم زبان شب های غربتت می شدم

تا که در اشک هایت شناور

 و در گوشه ی چشم های منتظرت در غسل بمانم

می خواهم هر گاه تنها نشستی

 آرام و بی صدا تر از نسیم

به خلوت دلنشین تو سر بزنم.

 ...لیلا...

صدای آب...صدای تو...

 

  

بیا و بنشین کنارم و برایم صدای آب را هدیه بیاور

می خواهم با لمس دستانت

و نگاه پاکت ،خدا را احساس کنم

در گذر از کوچه ی من  , سلام مرا به تمام پروانه ای علفزارها برسان

و هر گاه خدا را نزدیکی قلبت احساس کردی

بگو کسی این جا دلش هوای تو را کرده است...

 

...لیلا...

کوچه به کوچه

 

 کوچه کوچه

 باغ به باغ می گشتم

صدای تو را می جستم

نمی دانستم آوای تو همان خنکای نسیم بود که هر روز

گونه های گر گرفته ام را التیام می بخشید

کاش همیشه کنارم می ماندی...

 

...لیلا...

 

 

دیدار

 

هر گاه خواستی به دیدنم بیایی

جا پای باران بگذار و برایم  دلی بیاور

به وسعت تمام یاس های سپید،

به جویبارها که رسیدی

دو قدم مانده به  شبدرها

تمام پروانه ها ی سفید را دنبال کن و

به فصل جوانی من

زیر سقف همین دنیا

پیش از آ نکه سردترین لحظه ها بر با دش دهند،

میهمان شو...


...لیلا...

 

 

 

خیال پردازی و تاثیر بر جسم و روان انسان از دیدگاه مولانا

  

 پیوند خیال با روح و روان در درجه ی اول و در درجه ی دوم با جسم، هرچند از امور متافیزیکی به حساب می آید اما امروزه بشر بدان باور عمیق دارد. خیالات خوش، سبب نشاط و شادی روح و سلامت جسم اند و خیالات ناخوش، آزار روح و روان و آسیب جسم را درپی دارند.مولانا جلال الدین در این باب می گوید:

آدمی را فربهی است از خیال

 

گر خیالاتش بود صاحب جمال

 

ور خیالاتش نماید ناخوشی
              

 

می گدازد همچو موم از آتشی

.

.

. 

ادامه نوشته

ماسه ها

 

 

می خواهم عطری را که نسیم به بوته های کوچک علفزار می سپارد را

با دستمالی سپید  برای تو به آب بیندازم

و سر راه تلاقی جویبار و دریا به انتظار تو بنشینم

هر روز...

همین جا ...

روی ماسه ها به دنبال جای پای تو می گردم

 

 

...لیلا...

پرواز

 

 کاش پرواز را یاد بگیرم

 

و تو را در آسمان احساس کنم

 

بوی باران بگیرم و

 

بال هایم از عطر بوسه هایت جان بگیرد

...لیلا...

 

 

زیر سایه ی خدا



 

 زیر سایه ی خدا نشسته ام

و با بوی یاس هاس سپید نجوا می کنم

پا در جویبار کوچک علفزار می نهم

و تن تو را می بویم

سبد سبد شقایق و با بونه می چینم و

 همه را برایت هدیه میکنم

همه را...

هر گاه تو را به خاطر می آورم 

 

...لیلا...

شعر ِبی بوسه

 

یک جوری ام

خیلی وقت است این" یک جور" شده ام

انگار چیزی دارد تمام می شود و فاصله اش با من بیشتر...

شاید سهم من از زندگی بوده

یا نمره ام از خوشبختی

یا حسابم با خدا

یا وقتم برای تمام کردن انتهای این شعر...

راستی قبل از پر کردن جای نقطه چین ها بگویید

بوسه هم گناهست؟!

این یک جمله  را من نمی دانم

اگر هست صبر کنید

 تا من سیاهه ای از بوسه هایم تهیه کنم

لب هایم را بدوزم

و دیگر هیچوقت شعر نگویم

آن وقت نمی دانم چگونه بدون لمس این تکه حادثه ی قشنگ ،

شعر ِ قشنگ بگویم؟

.....

...لیلا...

بقیه شعر رو در ادامه مطلب بخونید

ادامه نوشته

مرداب

 

 

این روزها هیاهوی شهوت بلندتر از بارِش عاشقانه هاست

 

می گویند :چیزی بگو که ما خوشمان بیاید،

نشنیده که سیر می شویم!

اما من چیزی می گویم که دلم دوست دارد

یعنی آسمان را بکشم یا بنویسم

جوانه ی درخت را بو کنم

پرنده های روی سیم ها را بشمارم

بچه های گم شده در خیابان های شلوغ را ناز کنم

به کسی سر بزنم که فکر می کند خیلی تنهاست

جایی بروم که همه چیزش بکر و دست ساز خدا ست

ببوسم وقتی حس کنم نباشد دلتنگش هستم

لمس کنم وقتی قلبم می گوید

 لیلا این شبیه تست...

از کنارم می روند

 و فکر میکنند بد شاعری ام

که چیزی که خوششان بیاید را بلد نیستم

می گویند:همه هم آغوش ناز و بوسه و این چنین شده اند

می گویند :جوکش را شنیده ای؟

آنقدر خنده دار است که ما را از غم که هیچ

از خود ِدنیا هم دور می کند

من هم باید  درکشان کنم و ...

آن چنان بشوم!

و نخواهم بدانم سالها ساده بودن

 کنار همین چند چیز ساده ی زندگی ام

بهتر از چند لحظه زیبا شدن

 در آینه های نا مرغوب آنهاییست

 که از من خوششان نمی آید...

راستی این غم و فشار آهنین که بر سر شماست

را همین مرداب پر از سایه ی نیلوفران سفید، مشکل گشاست؟!!

خوش به حالتان که راه حلش را یافته اید

 و فلسفه ی بوسه را به همین راحتی از حفظ کرده اید

و هر کسی که از کنارتان رد می شود

غمتان را ساعتی فراموشتان می کند

عجیب است !

من می بینم که غم هایشان که مثلا کمی فراموششان شد

هم آغوشی همیشگی از کنار برکه ها بر می دارند و بو می کنند

و دیگر یادشان می رود غم یعنی چه!

...

چه خوب که لحظه هایتان از همین گوشه کنارها یافتید

نه عاشقانه هایتان را!!

چه خوب که عشق را در همین مرداب ها مدفون کردید

 نه غم و دلتنگی هایتان را!!

بروید ...

نمی توانم به زبان شما حرف بزنم

می خواهم کمی تنها بمانم....

 

...لیلا...

قصه های من و تو

 

امشب هم تو برایم قصه بگو...

از یک پینه در دست باغبان که می خواهد پونه شود بگو...

از صدای آب که ذهن آرام سنگ ریزه ها را لمس می کند...

از هم صحبتی باد شمال و دریا از نجوای شبانه ی جیر جیرک و سکوت بی دریغ شب ...

از مسافرانی که هیچ گاه راه گم نمی کنند

 و به نشانی قلبشان راه عبور به دل دخترکان معصوم کوچه نشین را می یابند...

از آن خانه که از کنارش روزی گذشتیم و میزبانش را نمی شناختیم

اما با چشمش تا انجا که آسمان و دریا یکی شد ما را بدرقه کرد...

از برگ هایی بگو که افتادند به حکم پاییز اما پای درخت ماندند به حرمت روزهای با هم بودن...

اصلا بیا عشق را در کنار تمام قصه ها به خاطر بسپاریم...

به یاد اولین روز دیدار به یاد آن  نگاه دلنشین تو به یاد آن  سکوت ماندگار من...

بیا بنشینیم کنار پرنده هایی که روی زمین تخم می گذارند...

کنار بوته هایی که هم نفس ما می رویند...

کنار جویبارهایی که همیشه به سوی ما لبریز است...

نگاه کن...تمام پیله ها به اختیار ما شکافته شدند تمام پروانه ها روی تن ما جا گرفتند...

یادت باشد کنار کوهستان خانه ی من است

 زیر حجم عمیق آب، اتاق ساده ام

تمام کوچه باغ های روستا ،قدمگاه همیشه ام

و آسمان ، محرم راز همیشه ام

من هنوز هم بیدارم...

نگران زمان نیستم

من با قانون هیچ ساعتی زندگی نمی کنم...

 

...لیلا...

  

 

جایی دیگر

 

من از جایی دیگر آمدم...

نه شاهزاده ام که سیاره ای کودکانه داشته باشم،

 نه پیامبری که  از آسمان باران بیاورم،

نه گم شده ام، نه به قصد ماندم آمده ام...

یک نفرم به اندازه ی خودم

این سینه ام مرا کشانده به شعر،

به چند کلمه شاعرانگی

که روی کاغذ بی انتهای دلم

 سطری از شب و خاطره هایش بنویسم...

فقط همین...

...لیلا...

بیدار شو

  

 بیدار شو و گوش هایت را با خنکای شبنم ها بشوی و بشنو

بیدار شو و سکوت چشمانت را بشکن و ببین

بیدار شو و وزن لطیف دوست داشتنی شب را لمس کن

بیدار شو و زمزمه ی جویبار ها  را در کویر تنهایی ات جاری کن

امشب روزنه ها باز است

گویی ابرها با خطی ممتد به قلب آسمان راه کشیده اند

و تو را در انتظارند که زمین و زمان را رها کنی

صدا همیشه همان صداست

صدایی از دور

صدایی از بطن آسمان

صدایی از...همان خدا

برخیز و همین امشب بازگرد

 به همان جا که لحظه ی میوه دادن شکوفه های سیب متولد شدی

همانجا که راه رفتن را روی سبزه ها اموختی

همانجا که خندیدن را از گنجشک ها تقلید کردی

همانجا که قد کشیدن را با سپیدارها تکرار کردی...

بیدار شو...

 

...لیلا...