یاس ها...

 

مرا به اشک هایی بسپار

 که از چشم های تو لبریز شد و

 در خاک آرام گرفت،

من روزی با دانه های خوشبوی یاس

 در باغچه خواهم رویید...

 

پرنده ها...

 

 مرا به بال پرنده های مهاجر بسپار

 که پر از خاطره های شب های شاعرانه اند،

من به روی پرهای آنان

 آسوده به خواب خواهم رفت...

 

ابرها...

 

مرا به ابرهایی بسپار

 که از فراز شهر تو می گذرند،

برای آخرین بار نگاهم کن

 و آرام پنجره ها را ببند

من با کاروان ابرها راهی خواهم شد...

 

...لیلا...

مشق شاعری

زمانی که شیفته و علاقه مند واژگان شاعری می شویم محتوا و درون مایه و اصالت کلمات شاعر را در هر زمینه سرمشق خودمان قرار می دهیم و شاید هم محکی برای خوب یا بد بودن و ارزیابی شعر دیگر شاعران قرار دهیم که البته بیشتر به تعصب بر میگردد تا فهم اصالت یک شعر…اما وقتی شعر شاعری موردعلاقه را دوست داریم نا خوداگاه سبک و سیاق سرودن و ایجاز و استعاره های پنهان و اشکار شاعر در ذهنمان نقش می بندد که می تواند شبیه وحیی نا خوداگاه و یک روش ساده برای سرودن باشد… به نظرم بیت اول و اندیشه ی درونی ان می تواند تا پایان سرودن راهنمای ما باشد و بر همان وزن و همان کلمات تا آخر سرود….

صرفا سرودن و قافیه داشتن و درست بودن حرف روی نمی تواند زیبایی یک شعر را تضمین کند…گاهی خواندن بعضی شعرها با تمام اصول عروضی در نظرمنتقدان بسیار زیباست حال چه کلماتی نا مانوس داشته باشد چه استعاراتی بعید و دور از ذهن … اما به یک اصل بی توجهند و آن زیبایی خود کلمات و چیدمان تصویر ها در بند بند مصرع هاست….گاهی بعضی شعر ها را می خوانیم و در یک بیت فضایی می بینم که پر از پیچیدگی های ساده ایست که روح شاعر را در آن می توان موقع سرودنش بی پرده دید ….اما دیگران خیلی راحت به تعریف و تمجید اکتفا می کنند....

البته این هم به دید و شناخت خواننده بستگی دارد… دگرگونی و تفاوت در سرودن کمی زیاد سخت است !…. باید زحمت کشید و به شیوه ای ناب دست پیدا کرد که پر ازشعر و شعور است…تنها بحث کردن شفاهی برای سرودن کافی نیست…مطالعه ی روزمره و دقت در پرورش واژگان شاعر مورد علاقه مثل معلمی که با اشاراتش شاگردش را راهنمایی می کند روش ساده و البته مهمی در یادگیری است که می تواند تاثیر شگفتی در اندیشه و تصویر ساز ی او ایجاد کند استاد خطی داشتم که می گفت :«وقتی تابلوی خوشنویسی کسی را می بینید به آن نگاه کنید و پیچ و خم های چلیپا را با نگاهتان بنویسید، این روش مساوی با یک ساعت تمرین در خوشنویسی است»

 استفاده و تضمین یک بیت یا کلمه از شاعر هم در مرحله اول می تواند روح زیبای سرودن را در ما بیدار کند ، با رنج و اندوه شاعرهمسانی ایجاد کند و دریچه ی نگاه او را نسبت به پیرامونش وسیعتر کند اما استفاده ازکلمات بدون تحمل بار معنایی و روحانی آن شعر را به شعله ای در حال گُر گرفتن نشان می دهد نه سوختن و روشنایی بخشیدن….در مرحله ی بعد کم کم می توان به زبان و ساختاراصلی خود رسید ....با مطالعه و مشق کردن ،کم کم می توان به این اصالت و کمال دست یافت.

(به نظرم شعر و نثر اصیل و زیبا آن است که بعد از پایان آخرین بیت و سطر سکوت کنی و یادت برود از شاعر و شعرش تمجید کنی).....

 

لیلا نجفی

واژگان گریان...

 

جان دل!

سال هاست روی سپیید ی کاغذها

نام کبود ِ غم

که سهم من از زیستن است را

به شعر در می آورم،

باور کن

غم...شهروند درجه یک خیال من شده است

ردپای جاودانه اش

روی تمام خاطرات من

از شا دی های کوتاه

تا دلتنگی های بسیارم باقیست،

حس می کنم میان نگاه سرد زمانه گم شده ام

و به اجبار پی ِاحساسم عاشقانه می سرایم

تنها واژگان غریب ذهنم

مرهم درد ِآشنای دلتنگی ِمنند

جان دل!

نمی نالم که تو از گریه های من سیر شوی

اما به خدا نمی دانی

از کجای دل ِشکسته ام می نالم

که اینچنین تک تک واژگانم می گریند...!

...لیلا...

تقدیر...

 

آنان که چشمان خیس مرا می شناسند،

می گویند:

منتظر کدام پرنده ای؟

که خبر ازکجای دوردست آرزوها بیاورد؟

آن پرنده ی سپید

با بال های رو شن عشق

شاید...

کمی دور تر از خیال تو

در گیر و دار تقدیر مرده باشد...

 

..یلا...

خطبه های خشم، مهدی شریفی (خلاصه از متن اصلی)

ای گُل آیینه ، ای عشق ِ قوی!
رنجِ مطلق! ، جان ِ من! ، ای مثنوی!
امشب اینجا این رسالت با من است!
معنی ِ سرخ ِ عدالت ، با من است!

حاصل ِ عمرم! ، فقط یک نیّت است!
مرگ هم ، پایان ِ ماموریّت است!

خطبه های خشم...عنوان سخت و سنگینیست برای خوانندگان و شنوندگانی که سر بر بالین آسودگی و فراموشی نهاده اند  و مفهوم درونی واژه هایش را در گیر و دار معمولی زندگی از یاد برده اند....چه برای آنهایی که در سالهای جنگ شاهد مقاومت و چه آنهایی که خود جزئی از این میدان و مبارزه بوده اند....و شاید مفهومی غریب برای خوانندگان سالهای هفتاد به بعد یعنی دهه ی بعد از جنگ  داشته باشد اما این عنوان و این ابیات خیلی خوب مسئولیت تمام نسلها را برای نسلهای بعدی به یادمان خواهد آورد که هیچگاه از مبارزه و عهد و مسئولیتی که بر گردن ماست دست بر نداریم....این مقدمه را از آن جهت گفتم که میانبری به مفهوم عمیق این مثنوی داشته باشیم که کار اصلی و رسالت درک آن بعد از نوشیدن تک تک بندها ی شعر آغاز می شود...خطبه های خشم زبده و چکیده ی تمام این مثنویست...چه چیز باعث بیان این خطبه و این خشم و فریاد است؟ چه چیز ما را به سکوت نکردن و فریاد وا می دارد؟ این آغاز رسالت یک شاعر و یک خواننده است که می داند با چه المان هایی رو بروست...این عنوان زاییده ی رنج زیر خاکستر جامعه امروز ماست... این عنوان حاصل جنگ و رسالت بازماندگان آن است....

حاصل ِ عمرم! ، فقط یک نیّت است!
مرگ هم ، پایان ِ ماموریّت است!

این بیت رمز سرودن و عروج این مثنویست...رمز یک حماسه ...یک عمر دیدن و درد کشیدن... این بیت شاه کلید سینه ی شاعر این مثنویست....پلان ِ نهایی ِ یک آغاز.... اینجا با شعری در حجاب واژه و استعاره روبرو نیستیم... ما در محضر خون و ایمان و مبارزه ایم....

ای به قدر ِ آسمان ، خاکی شده!
ای به آبِ دیده حکّاکی شده
آه از غوغای ِ درد ِ سینه ام!
من خودم! ، در دست ِ تو ، آیینه ام!
رقص ِ من بر دار ، منصوری خوش است!
ای رفیقان! ، این زمان کوری خوش است

می داند از چه می خواهد بگوید...او درد آشنا و آیینه ی تمام نمای این فریادهاست.... او می داند زمانی می رسد که باید چشم از بعضی واقعیت های پیچیده در دامان انسان معاصر برداشت  و شاهد آسمانی دیگر بود.... اینجا گویا حلاجی دیگر از جهل بشریت معاصرش به فغان آمده است...اینجا رمز گشایی واژه ی اصالت و اعتقاد و شهادت در سماع خون است تا معنی سرخ عدالت را از سینه ی به خون طپیده ی شهدا برای انسان مقهور ِ زر و زور بشناساند....

سخن از مردانی به وسعت آسمان است که به خاک غلتیده اند.... شهادت اختصاص به هیچ ملتی ندارد ...وقتی سخن از مقاومت می شود نا خوداگاه به سرزمین های آزاده می رسیم که در جنگ با ددمنشان ثروت و قدرت مقاومت می کنند و پاره پاره بر خاک می غلطند....مردانه زیستن و مرد بودن اختصاص به جنس و طایفه ندارد که بر سر آن مدعی باشیم...در باور صوفیان ِ وارسته مرد بودن را به کسی اطلاق می کنند که از بند هوی و هوس رها شده باشد و به تعلقات زیبای زمانش پشت پا بزند...وقتی در سلوک درست زیستن گام بر میداری، وقتی شرف و آزادگی را به زیبایی های ناپایدار ترجیح میدهی، وقتی اولین گام را در راه پاسداری بر میداری، آماده ی مردانه زیستن  و مردانه مردن می شوی. پس زن و مرد در این وادی خطیر وظیفه ای یکسان دارند ...زیرا زمانی که گوشها از شنیدن خاطرات و صحنه های واقعی جنگ بسته است و عملیات های شجاعانه ی آنها را تاریخ مصرف گذشته  قلمداد می کنند،زمانی که چشمها تنها برای دیدن راه مناسب کسب شکم و شهوت روی مدار بی اصل و نسب مدرنیته میلغزد، وظیفه ی ما سنگینتر است و به مراتب سخت تر از جنگ و مبارزه....و در تمام ابیات این فریاد به گوش جان شنیده می شود.

این ابیات ِ آغازین خود میتواند نتیجه ی واقعیتی باشد که از همین ابتدا به مخاطبان خود گوشزد می کند....گویا همان ابتدا ضربه ی نهایی یعنی غفلت ما را فریاد می زند و با بیان فصل به فصل حقایق از مقاومت و خلوص شهدا، ایمان و جانفشانی های آنها ،عاقبت بازماندگان بعد از جنگ  و در آخر وظیفه ی نسلهای بعد را به ما می شناساند تا مردان حقیقی میدانهای مبارزه را فراموش نکنیم...شاعر می داند در چه برهه از زمان ایستاده ایم و می داند کجا انگشت اعتراض را به سوی بازماندگان جنگ بگذارد....

نیست دیگر یک نشان از فجرِ هشت!
نیست گُردانی که خط را می شکست!

پس چه شد؟!!! ، آن اوج های ِ بی فرود!
نیمه شب ها ، گریه ی اروندرود!
پس کجا رفتند مردانِ شکار؟!!!
صف کشیده شمرهای ِ بی شمار!!!
هیچ مردی چون یلانِ تیغ و سنگ!
دم نزد! ، جز نعره در شیپورِ جنگ!
در میانِ خاک و خون تاول زدند!
تیغ را ، با خونِ خود صیقل زدند

کلمات خیلی آشنا هستند، سالها ست که با آنها زیسته ایم و اینجا در این مثنوی آیینه ی روبروی ما طلوع کرده که ردپای اصالت و ارادت را به چشم خویش ببینیم.....فجر هشت، کربلای پنج، خط و گردان، اروند .... تمام اینها ما را به یاد کدام واقعیت ها می اندازد؟ آیا ما در برابر این همه واژه ی صیقل خورده با خون و ترکش وظیفه ای نداریم؟ حتی علامت های سوال و تعجب نه برای زیبایی و جلب توجه بلکه گویا همان نقطه ی کانونی و پیام شعر است که  با زبان دیگری می خواهد با ما سخن بگوید ...با کلمه و با اشاره می خواهد تا عظمت و تعالی رسالت خویش را  پیش چشم مخاطب قرار می دهد...

به راستی به یاد داریم این سربازان چه کسانی بودند و چه کردند؟! سخن از دلاورمردان جنگ و افتخار است...سخن از مردانی که هر کدام طبق مهارت خویش جانشان را فدا کردند...خلبانهایی که هرگز فرود نیامدند و غواصانی که در چشمه ی شهادت غسل گرفتند ....سربازانی که در آخرین نمازشان سلام حسین را لبیک گفتند ....فریاد می زند...فریاد می زند که هیچ رجز خوانی نمی تواند تا این مرحله به آسمان نزدیک شده باشد....!

سرزمینی که همیشه پایمال ناجوانمردان و ددمنشان غیر ایرانی بوده  و بارها سهم خود را از پاسداری از مردمش ادا کرده، هیچگاه از وظیفه ی سربازی خود دور نمی شود ...سالها پیش هم در عین ناباوری مورد حمله ی دژخیمان بعث قرار گرفت و فرزندانش را از بطن آیه های ایمان و شهادت روانه ی ایجاد حماسه ی خون بر شمشیر کرد...جوانان و نوجوانانی که نه به اصرار خانواده بلکه با اعتقاد و راستی به آرمانهای یک ایرانی و یک انسان آزاده، راهی سرزمین های گلوله و خمپاره شدند....انگار به میهمانی خدا میروند، مادران آب و روشنی بدرقه ی قامت بلند فرزندانشان میکردند، پیشانی و سربند ِ" یا حسین " آنها را می بویند و به راه ابدیشان راهی می کردند...آنها فردا را به فرزندان و فرزندان را به خدا می سپردند ... راه حسین راه بلد و راهنمای رزمندگان و شهدا بود و امروز این راه و این ایمان بر گردن ماست نه از روی تقلید و کسب هویت بلکه از راه شناساندن و درک درست از اعتقاد آنها.

هرگاه صف های به هم پیوسته و وداع خندان رزمندگان جنگ را می دیدم،میشد ایمان و پاکی عقیده را دید و فهمید که بی هیچ چشم داشتی برای گرفتن خاک سرزمینشان این گونه با روحیه ی شاد،برای هم رزمانشان دعا می خوانند و می روند....سربازانی که نام آزادگی را به گردن آویختند و بی پلاک به آغوش وطن بازگشتند...همیشه به این باورم ایمان داشتم که هیچ کسی شجاع تر از رزمندگان نبود و نیست و این اختصاص به سرزمینم ایران ندارد...هر جا که ملت های آزاده در برابر ددمنشان بیاستند، همین اصل و همین اعتقاد هست و خواهد  بود ...هیچ خونبهایی نمی تواند این شجاعت را جوابگو باشد و درد سینه ی مادرانشان را کم کند...چه کسی می تواند آن روزها را به یاد بیاورد و به ملت خویش،به وجود مردانی که خالصانه پای در گلوله باران دژخیمان ِ  تا دندان مسلح گذاشتند، فخر نفروشد...گفتن و نوشتن این حرفها ساده است ومی شود از هر جا متنی بدست آورد و غلو کرد...اما تا به حال پای حرفهای پدر و مادری نشسته ایم وقتی چشمهایشان می درخشد و از آخرین سفر پسرش میگوید ؟ از لرزش صدایشان چه فهمیدیم؟ از تک تک درد و دلهاشان کدام گره از پیشانی رسالت مان باز کردیم؟ پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.

دوره ی ما ، عکسِ لختِ تیرهاست!
دوره ی بیشرمی ِ شمشیرهاست!
آه ازین دریوزه های ِ خوار و پست!
وای ازین مدّاح هایِ بت پرست!
درد دارد ، دست ِ در زنجیر ما!
صبر دارد ، عطسه ی شمشیرِ ما!

روزگاری رمزِ مطلق ، جبهه بود!
معنی ِ انّی! اناالحق ، جبهه یود!
هرکسی در کربلایِ پنج بود!
صورت و پهلوی ِ او در رنج بود!
رمزِ یازهرا چو از دل شد رها!
عقده ی دیوار و در گردیده وا!

این جمل مردان ِ قرن ِ بیست و یک!
از نماز ِ نافله ، تا دسته چک!
این خسانِ میز و پول و صندلی!
جمله در ذکر ِ محمّد یاعلی!
این خسان ِ عصرِ دین ِ تق و لق!
استخوان لیسانِ چون سگ مستحق!
رهنِ ایمان داده اند ، بی پول ِ پیش!
زیر چتری مست ، از دودِ حشیش!
پس ، لبِ رزمندگان را دوختند!
خاطراتِ آن یلان را سوختند!
پس چه شد؟!!!!…امروز در این مرحله!
وارثِ خون ِ شهیدان حرمله
جانِ حقّ! ما را شفاعت می کنید؟!
یک نظر بر ما ، عنایت می کنید؟!
یک شهیدی گوید آندم این جواب!
بعدِ من آخر چرا گشتی به خواب؟!
گفته بودم حرصِ دنیا را نخور!
لقمه های ِ شبهه بی پروا نخور!
گفته بودم مرگِ سرخت بهتر است!
مرگِ جانکاهت به روی ِ بستر است!
گفته بودم نکته ها را مو به مو!
می برد غفلت ، زجانت آبرو!

پول و آغوش و شکم را حاصلیم!
دیگر از یادِ شهیدان ، غافلیم!
نقش پنهان بر سر گُل می زنیم!
بین بیت المال و خود ، پُل می زنیم

این ابیات نقطه ی اوج مثنویست....درست جایی که آیینه ی رسالت انسانی، شفاف تر ما را نشان می دهد ....اینجا مخاطب میخکوب می شود...به گذشته رجوع می کند، به اکنون می نگرد ، گویا نامه ی اعمالش را در حضور شهدا به صدای بلند می خوانند و تحیر و واماندگی از غفلت و شکم پرستی او را با برشی به صحنه های جبهه و جنگ محکوم می کند .... صدای خشم شاعر به گوش تمام نسلها می رسد. رنج عمیقی که بر روح انسان مدرن ریشه دوانده و او را در اغوای زر و زور، کور و کر کرده به خوبی هویداست....

گفته بودم مرگِ سرخت بهتر است!
مرگِ جانکاهت به روی ِ بستر است!

 این بیت میان این همه شکوه و خشم خود نمایی می کند، زیرا که از بطن ایمان و اعتقاد  بارور شده است...هم بازگویی میثاق وعهد شهداست در برابر جامعه ی امروز و مردم و هم اشاره به یک مرگ...مرگی اصیل و در صحنه....مردان راستین  مرگ خویش را جز در مسیر مبارزه نمی خواهند... کدام مرگ بهتر از این است که در مسیر شرافت و شهادت باشد؟

 در این ابیات سخن از ما و اندیشه های ماست...که آیا به راستی به وظیفه خود در قبال شهدا عمل کرده ایم! آیا به  انچه که در وصیت نامه های آنان بارها و بارها برایمان خوانده اند عمل کرده ایم ؟پاسداری از سرزمین و شرف و آبرو برای ما واقعا چه مفهومی دارد؟همیشه ورد زبانمان شفاعت حسین و سربازانش است و به راستی آن روز موعود می توان چشم در چشم انها و شد و تقاضای شفاعت داشت؟ آنهایی که پول و شکم تنها مسیر شان برای زنده ماندن است، آنهایی که این روزهای جنگ و شهادت را وسیله ی کسب و کار خود کرده اند و از نام بزرگ آنها پولی به جیب می زنند و بدون اینکه به حقیقت جهادشان ایمان داشته باشند، آیا سهمی در پاس داشتن مقام شهدا ندارند؟... ما به جایی رسیده ایم که مفهوم مبارزه ی انها را برای خودمان سفسطه می کنیم....و  برای چه و به چه دلیلش را به زعم خود تحلیل میکنیم و سود خود را در نظر داریم....چپاول میکنیم، زجر می دهیم، مال دیگران را می خوریم، بدون اینکه حقیقت شهادت انها را و اینکه چرا کشته شدند را دریافته باشیم....وقتی مذهب را بدون مرارت و دین را بدون دیانت به ارث برده باشیم، یک پای معادله یعنی اعتتقاد را لنگ می زنیم!

اما این روزها گویا نسیان و بی خبری تمام روحمان را به تملک گرفته و راه آنها  را با امواج سیگنالهای پست و موهوم غفلت و ارضای شکم و شهوت از یاد برده ایم....این ابیات تلنگری بر شرافت از دست رفته ی مخاطبان بی درد و رفاه طلب است.

ای به قدر ِ آسمان ، خاکی شده!
ای به آبِ دیده حکّاکی شده
آه از غوغای ِ درد ِ سینه ام!
من خودم! ، در دست ِ تو ، آیینه ام!
رقص ِ من بر دار ، منصوری خوش است!
ای رفیقان! ، این زمان کوری خوش است!

ای همه درد آشنا ! ، فانوس ِ من!
ای همه من! ، ای تو اقیانوسِ من!
بی شک اینجا گُل حماسی می شود!
شعر ِ حافظ هم سیاسی می شود!

بیت های اول و آخر مقدمه و نتیجه ی دردآود غفلت ماست ...این مثنوی در همان ابتدا همین بی خبری ها،این مسئولیت گرانسنگ مانده بر دوشمان را فریاد می کند.... مقدمه ی شعر وابیات پایانی آن، خود نتیجه ی حکایت این روزهای ماست.....از غوغای سینه ای می سراید که منبع خون و اعتقاد و تعهد و انسانیت است و در ابتدای مثنوی و انتهای آن، حقیقت خون شهید را با واژگانی اصیل بر بوم غفلت  جامعه ی فراموش شده، در چنگال بی دردی ، برای من، برای تو، فریاد می کند .

سر به روی ِ سینه ی دار آمدم!
چون شود؟!!!! ، من اینچنین بار آمدم!
من که گفتم: مرگ با من آشناست!
من نمی دانم من او ! ، یا او ز ماست!

انسانها وقتی پا به عرصه ی حیات می گذارند دست در دست مرگ به میهمانی دنیا می ایند اما آنقدر غرق در لذات گذرای آن هستیم که این هم بالین شبهای خوشی و ناخوشی خود را هیچگاه احساس نمی کنیم...اما آنهایی که مسیر درست زیستن را آموختند خود به پیشواز این حقیقت محض می روند ...نه اینکه بیهوده در طلب مرگ باشند که این کم اهمیت ترین حالت ممکن است اما اینجا منظور انسانیست که معنای آمدن و رفتن را به خوبی می داند... می فهماند که مرگ جزئی از زندگی یک سرباز و نتیجه ی سالها مقاومت  و تلاش است ..کسانی که تمام سالهای عمر خود را در گرو مظلومیت و مبارزه گذرانده اند ،شهادت و مرگ را جزء این باور میدانند که پایان کار به این مرحله ختم می شود  اما مرگی که با به خاک سپردن هیچگاه نه سرد می شود و نه بی رونق...اینها مردانی هستند  که مسئولیت خطیر پاسداری از اعتقادات و عهدها را به صاحبان اصلی خویش محول کرده اند . زمانیکه اصالت ها را قدرت و ثروت می بلعد، شهادت و جنگیدن تنها دینی است که می توان به سرزمین و خود ادا کرد ....

 

لیلا نجفی

 

تمام راز آمدن به این جا

قبل از سی بهار ممکن

مرگ علاقه ام بود...

زود است اما

این سلوک بی موقع

تاوان دیر شدن های بسیاری است....

حس عجیبی است!

پیش از آنکه چیزی بر زبان بیاوری

از عشق نگفته، ختم احساست را می خوانی و والسلام!

حتی اشک هم کاری نمی کند

حالا

اگر باد نیاید و

واژگان ته مانده ی این دل وامانده راحتم بگذارند

هر چه از عشق گفته بودم

هر چه از خودم باقی مانده

همه را

یک جا به خدا می فروشم

به یک واژه

به ایمان....

 

...لیلا...

آزادت می کنم...

 

ببخش جان  ِ دل ،مرا

مدتی است در خودم مشغولم

تو را می بینم اما

نمی توانم چیزی بگویم برایت...

ببخش این دل مخدوش را

مدتی راحتش بگذار برو

شاید...

در این شکستگی

تکه ای از خودم بیابم

که خود ِ خودم باشد!

خدا را چه دیدی؟

شاید بعد ازین

 تو را به خودت بخشیدم و

از دلم آزادت کردم....

 

...لیلا...

نقد شعر سوگماد

صدای ِ این پرسه ی نزدیک از کدام عرصه ی دور  به گوش می رسد؟!

من پیاده روی هایم را نذر ِ شکوفه های اندوهگین ِ قالی های ِ خانه ی کلنگی ِمادربزرگ کرده ام

که ویترین ِ پر ازدحام ِ این خانه ی مسکوت

زیر ِ بار صدای گامهایم روی موزائیک ، خم به ابرو نیاورد!

من به خلوت ِ این همه انبوه دچارم

و گاهی یادم می رود لاله اسم ِ اولین خواهرم است

یا آخرین گلی که سالها پیش در گلدان ِ کوچکی کاشتم

و هیچگاه فرصت بوئیدنش را پیدا نکردم!

یادم می رود اول شاعر شدم و بعد واژه را یاد گرفتم

یا اول فلسفه به سراغم آمد و کم کم شعر را از خاطرم برد!

و یا  پاپیروس ها با چه انگیزه ای درد ِ نوشتن را به جان ِ سلولهایمان انداختند!

صدای ِ پرسه ی تب آلود ِ واژه ها از عرصه ای دور به گوش ِ جانم می رسد

و من باز فراموش کرده ام که اگر این واژه های نفرینی

و گامهای لرزانم روی ِ قالی های مادربزرگ

و رویش ِ خواهرم از گلدان ِ کوچک ِ پشت ِ پنجره نبود

من سالها پیش تن پوش ِ آرامشم را به دست بادهای ِ بی بازگشت داده بودم...

(سوگماد)


درودی بی کران

واژه های این شعر زیبا، نوستالژی و غربت اندیشه های شاعرش را برای گل های قالی که نماد اصالت، صبر و رنج است را بازگو می کند ...او میداند نگاه ملتمسانه اش را به نقشهایی بدوزد که یادآور سنتی پاک و  آرام بخش است.....نقشهای برجا مانده، حکایت غریبانه ی دستهایی است که رنج هایش را بر تار و پود هستی اش نقش می زند....انگشتهایی که رنگها را بر دار قالی می نوازد، همان انگشتای خسته است که درد نوشتن را بر صفحه سپید کاغذ می ریزد ...در هر قدم و هر واژه ی شاعر، روزهایی را به خاطر می آورد که به گذشته ای اصیل و اکنونی دردناک پیوند خورده است ....

لاله هم زندگی را تداعی می کند و هم یک نوع بی تابی و دلتنگی از جنس شاعرش را می رساند...او میداند زندگی مفهوم زیستن را می دهد اما باز در پرسه هایش، تنها داغی که بر لاله بر جای مانده را به یادش می آورد....

چیزی در گذشته گم شده .... واژه ها او را مسلوب می کند،او را به خلسه ی  ای  می برد در اندوه اکنونی که به گذشته متصل است.... اما «در رویش ِ خواهرم از گلدان ِ کوچک ِ پشت ِ پنجره» روزنه هایی نور وجود دارد ،هر چند کوچک، هر چند بی قرار، اما او را در آرامشی ساده از جنس نوشتن واژه ها فرو می برد....

 و کلام آخر....زیبایی واژه ها از جنس رنج نامه ها، همیشه از تداخل سنت و اندیشه های خشک مدرنیته حکایت می کند ...( خانه ی کلنگی ِمادربزرگ، موزائیک، ویترین ِ پر ازدحام، پاپیروس ها،....) گویا فریادی از جنس درد، مغزمان را در منگنه ای فشار می دهد و مجبورمان می کند روی کاغذهای سپید ،دردهای که روح را مچاله کرده اند را بنویسیم ،برای زمانهایی که خواه ناخواه ما در بر گرفته اند و بی محابا از اصالت انسانی مان دور می کنند....


لیلا نجفی


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقد شعر شیرین فروغان


تاریخ ، نو شد و
روسیاهی به جنگ های صلیبی ماند !آن زمان که دیوانه ای ، کتاب مقدس ِ شرافت را به آتش می کشید
و شدت سکوت ، دیوار ِ صوتی را فرو می ریخت ..در این عصر دلگیر
که شمّاته ی ساعت ها
به هیپنوتیزم ِ آخرین جغدهای زنده مشغول اند
من ،
یکّه و تنها
و با شمعی در دست ، به علامت اعتراض
خیابان های تاریک این شهر را
به مقصد ِ نخستین صبح ِ ممکن
راهپیمایی خواهم کرد ...
……
پنج نفر بودیم ..آسا که پیوسته پشت نرده های پنجره بال می زد
آوا که در کنج خود ، هر روز نقش قفس می کشید
آویژه که هرگز دهانش از قهقهه خالی نمی شد
آون که با دوربین مخصوصش ، نماینده خبرگزاری مهمی بود
و من پزشکی سرشناس که نمی دانستم چرا لباسم آبی بود
شب کودتا بود
همه با نگاه
و من به چشمکی ، پیمان بستیم
صبح که شد ،
آسا پریده بود
آوا خود را آسا نامیده بود
آویژه برای همیشه سکوت کرده بود
آون خبر را برای دنیا مخابره کرده بود
و من برای مداوای بیچاره ها ، پی یک سُرنگ خالی رفته بودم ...
…….

دیر شده بود ..خواستم نباشم ، نطفه ام بسته شده بود
خواستم نیایم ، مهلت ِ ماندن تمام شده بود
خواستم نخوابم، لالایی امانم نداد
خواستم بایستم ، افتادن مجالم نداد
خواستم بگویم ، به واژه هایم خندیدند
خواستم بدانم ، جوابم ندادند
خواستم بفهمم ، فقط سرمشقم دادند
بزرگ که شدم
خواستم بمیرم
نفس ها ، گریبان روحم را گرفتند
برای خواستن ، همیشه دیر شده بود

(شیرین فروغان)



 درودی بی کران

این دو شعر مهره های یک تسبیح می توانند باشند که به خاطر نوع موضوع و پرداخت آن از یک آبشخور اجتماعی و سیاسی آب می خورند... شعر ها ی ایشان همه در یک نوع فضای انقلابی اندیشه های که مدفون شده اند، شکل می گیرند و واژه ها از همان تفکر به وجود می آیند....مکانی دارد که به لا مکان سقوط کرده و انسانهایش همه از هویت اصلی خویش دور مانده اند...فضای رعب آوری که در سه شعر حکمرانی می کند هویت ها را دچار دگرگونی می کنند اما از شرافت اصلی صاحبانش جدا نمی شود... پرواز و اسارت دو بعد اصلی این نوع شعر هاست که همیشه  قهرمان اصلی که رنجیده است ، شرافت را در واژه هایش فریاد می زند...عصری دلگیر، کلام شعری ایشان را در خود فرو برده....  گاهی روزنه های آسمان پیداست اما گاهی اجبار و بی رحمی شخصیت های پشت پرده ی شعر، راه عروج را بسته اند....اما گاهی بین بندها ، شاعر راه رسیدن به هدف را باز گو می کند...گویا هیچوقت نمی خواهد واژه هایش در این فضای حاکم، نا امید و دست بسته باشد... او نمی خواهد فضای دلگیر شعر، قدرت ایجاد کردن تحول فکری را از خواننده اش بگیرد:

 من ،یکّه و تنها
و با شمعی در دست ، به علامت اعتراض
خیابان های تاریک این شهر را
به مقصد ِ نخستین صبح ِ ممکن
راهپیمایی خواهم کرد

 

 لیلا نجفی

باور کن

  باور کنید

آنقدر شکسته ام

که مرگ را خود از پشت آینه صدا می زنم...

 هجای رفتن ِ من

آسان ترین واژه برای گفتن است

و سکوت دردناک امشبم

چاشنی تمام اشک هایست که خواهد چکید

و دل گُر گرفته ام را خواهد  سوزاند .

آمده بودم که بمانم...

اما واژگان بی قرار دل من

امشب اصلا آرام ندارند

مرا می کشند

و این بار خودم هم می خواهم بروم!

چیزی برای میراث ندارم

جز دل مهربانی که

 وقتی باد او را با خود برد

از دنیا دل کنده بود...بریده بود...

چیزی ندارم

جز یادگاری هایم را

 که آن هم به باد خواهم سپرد

فقط...

شما، که رنگ های بیدار بوم مرا احساس کردید

هر چه از آب و آسمان و جویبارش شنیدید باور کنید،

نیمه شب که رسید

شعرهایم را از بر کنید

بین تمام حروفش تکه ای از من جا مانده

که خاطرات من است

او می ماند و

من خواهم رفت،

گاهی وقت ها ساز غریب مرا بردارید

اگر می توانید موسیقی آرام زندگی مرا گوش دهید

تمام راز عاشقانه ی من

 همین چند آهنگ جا مانده است و بس،

خوب گوش دهید که چه می گویم.

آن روز ها خط که می نوشتم

قلمم صدای دلم را می نواخت

او می نواخت

و من در تنهایی کاغذها و خودم به سماع می رفتم

حالا امشب

 تمام واژگان مهربانش را به شما خواهم سپرد،

...

آمده بودم که بمانم

اما چه کنم...

دیگر حرفی نیست

کسی اگر شنید

دعایم کند

که راه دور و

دلمان کنار همین گریستن هاست

 

...لیلا...

 

 

 اگر سنگی برداری

می دانم که خواهی زد

اما این بار من زخمی نمی شوم

انقدر خورده ام از گوشه کنار

که گاهی

از خودم خنده ام می گیرد!

 

...لیلا...

 

نیمه شب ِ سردیست...

دوست داری بروی و ریه هایت را از خنکی ِمطبوع پر کنی

و عمیق، عمق سکوت را تنفس کنی

 گاهی دوست داری  جا پای آدم هایی بگذاری که بی صدا از خیال تو گذشته اند .

کنجکاوی که ببینی پشت شیشه های بخار گرفته ی شهر

کدام چشم زلال است و کدام بی شرم

کدام لب به شعر و واژه سرگرم است و کدام به افسانه و دروغ

کدام دست ، دست های سرد را می فشارد و کدام  ، دست رد به روح پاک شب می زند

دلم می خواهد سر  به کوچه بزنم و در پیاده روی خیابان ها راه بروم

 و آسوده از دیروز و فردا چند ساعتی را برای خودم قدم بزنم ،

 گاهی هم برای خودم باشم

گاهی هم برای تو باشم....

 

فصل دیدار

 

خش خش برگ ها را دوست دارم

صدای قدم های بی قرار ما را می دهد

بوی برگ ها

تمام خاطراتمان را نقاشی کرده است

رد ّ زرد برگ ها را بگیر

نرسیده به زمستان منتظرم...

 

...لیلا...