پیله ی عنکبوت
(داستان کوتاه)
هوا تازه گرم شده بود. صدای زمزمه ی جویبارهای کوچک که تازه از میان صخره ها در حال جریان بودند به گوش می رسید. قاصدک ها در هوا موج می زدند. علف های کوچک، زیر آفتابِ گرم بهار، روشن تر به چشم می آمدند، صدای جیر جیرک ها، گنجشک ها و سهره ها از فاصله ی دور هم شنیده می شد. آسمان صاف بود و بادی ملایم هی هی کنان بر پوستین درختان و ساقه ی سبزه ها سرک می کشید.
میان غوغای طبیعت و آواز خوانی حشره های کوچک و بزرگ، عنکبوتی سیاه رنگ از روی چند شاخه باریک و تازه رسته، سریع به این طرف و آن طرف می رفت. آنقدر مشغول تنیدن تارش بود که گویا در آن حال به هیچ جنبنده ای توجه نمی کند و سرش به کار خودش گرم است. گرسنه بود و در این فکر سریع تر کار می کرد. عنکبوت در حالیکه داشت سر یک رشته از تارش را به سمت شاخه ای کوچک می برد، ناگهان شی ء ِ سفید رنگ بیضی شکلی دید که زیر یک برگ سبز نسبتا بزرگ پنهان شده بود. فقط گاه گاهی با وزش نسیم، عنکبوت می توانست آن را ببیند. دست از کار کشید و به طرف آن شی ء ِ سفید رنگ رفت. نزدیک تر که شد دید پیله ی یک حشره است و او تازه متوجه آن شده بود. به یک پیله چه احتیاجی داشت؟! خواست که برگردد اما از این فکر منصرف شد. قدم هایش کوتاه و کندتر و کندتر شد.
فکری در او پدید آمده بود. به طرف پیله برگشت و آن را جدا کرد. همان نزدیکی با تابیدن چند دور تار، آن را به شاخه ای کوچک پیوند زد. از محکم بودن جایش که مطمئن شد دوباره مشغول کار شد و بقیه تارش را تمام کرد. دوباره به طرف پیله آمد و تمام آن را بر انداز کرد. در ذهنش فکر غوغا می کرد. سر از پا نمی شناخت و هر روز که می گذشت او را بیشتر به موفقیت نقشه ای که کشیده بود امیدوار می کرد. او پیله را برای خوردن پرورش می داد! . طعمه ای پر مغز که بدون زحمت و دغدغه ی شکار آن را یافته بود!
روزها می گذشت و او به عادت همیشگی تار می تنید و حشره ها را گرفتار می کرد . منتظر بود جانوری کوچک غفلت کند و در دامش بیفتد. عنکبوت از روی غریزه اش به دست و پا زدن های موجودات ضعیف توجه نمی کرد ، از زجرشان ناراحت نمی شد. بلافاصله نیشش را در بدنشان فرو می کرد و برای وعده ی بعدی ذخیره می کرد. صیادی بی رحم و سریع در حالی که هنری از زیبا شناختی و معماری در درون ذات او بود.
هیچوقت تغییری در حالت او هنگام شکار پدید نمی آمد. او تمام زیر و بم صید را از آغاز یاد گرفته بود، ولی این بار اتفاق مهی خواهد افتاد؛ او در انتظار حلول طعمه ی خویش از درون غاری بسته بود که باید بیرون می آمد و زندگی ، آرزو و عشق ِپرواز را از او می گرفت. این رویای شیرین و لذیذ را در سر می پروراند و از این فکر لذت می برد. هر روز مواظب بود تا کسی یا چیزی گوهر او را نرباید. انگار به جانش بسته بود. نمی خواست آن را به این آسانی ها از دست بدهد .
چند روز دیگر هم گذشت. وقت موعود رسیده بود. پیله تکان می خورد. عنکبوت کمی دورتر از پیله ایستاد و منتظر شد. او به طعمه ی خود نگاه می کرد. تکان های پیله بیشتر شده بود. چشم هایش کمی نمایان شد. بزرگ و خیس، ولی خسته بود. این همه مدت درون پیله، او را کمی تنبل کرده بود. به سختی می توانست حرکت کند و پوسته ی دور خود را بشکافد. با زحمت سرش کاملا بیرون آمد. بالا تنه آرام آرام از درون جسم سفت و ترکیده آشکار شد. هنوز رنگ بال هایش مشخص نبود، مچاله و چین خورده و کوتاه بود. خرطومش مستقیم ایستاده بود، هنوز بدنش خیس و نرم بود که ناگهان صدایی مثل طپش، جسم ضعیف او را لرزاند و دوباره و دوباره تکرار شد، تمامی احشای داخلی او جان یافته بود!. کمی سر خود را به جلو خم کرد و با حرکتی همراه با فشار زیادی که به خود آورد بدنش را تکان داد و کاملا خارج شد. نفس نفس می زد. سر جایش خشک شده بود. گرمی آفتاب تن خیس و چروکیده اش را که مدت ها درون پیله بود نوازش می کرد. احساس خوبی داشت، آشنا بود. پاهایش قوی تر شده بود. خرطومش به سمت بالا پیچیده شد و چین های روی بال هایش باز شدند.
عنکبوت منظره را می دید و هنوز منتظر بود. قدمی با تردید به جلو گذاشت اما دست و پاهایش توان حرکت نداشت. عنکبوت تمام جزییات تولد یک حشره غیر از جنس خودش، یک طعمه، یک شکار را می دید. تماشای دیدنی ِ خلقت یک حشره در پیش چشمانش در حال وقوع بود!.
پروانه ... او یک پروانه بود. نسبتا کوچک با بال هایی سیاه و نارنجی و دایره های کوچک سفید و زرد در کناره های بال بزرگتر، و نقطه های بی شمار ریز و سفید که در تمام زمینه ی سیاه رنگ دور بال پراکنده بود. دو دایره ی کوچک سیاه رنگ وسط زمینه ی نارنجی بال پایینی خودنمایی می کرد و زیباتر و زیباتر به چشم عنکبوت می آمد. پروانه کمی بال هایش را تکان داد ، انگار می خواست از سالم بودنشان مطمئن شود. شاخک هایش را بالا و پایین برد و برای امتحان بال هایش را سریع تر حرکت داد. سرش را بالا گرفت تا پهنه ی زمینی که هرگز ندیده بود را بهتر ببیند. رنگ های سبز و زرد چشمان او را تحریک می کرد. آبی آسمان را خوب تشخیص می داد و به جهتی خیره شد که باید می رفت. انگار می دانست به کجا باید برود.
ناگهان موجودی سیاه و کریه در برابر خود دید. پروانه از روی غریزه او را به خوبی می شناخت، ترسید. اما عنکبوت هنوز تکان نخورده بود. گیج و مبهوت به پروانه نگاه می کرد. انگار سر جای خودش خشک شده بود. قلبش تند می تپید. باید کاری می کرد و طعمه ی خوش رنگ خود را در لعاب مرگبارش اسیر می کرد، باید او را در تارهایش می فشرد تا توان حرکت را از او بگیرد، باید سم کشنده اش را در رگ های نازک او فرو می برد، باید هدفی که روزها در سر می پروراند را عملی می کرد، باید حکم مرگ طعمه اش را اجرا می کرد، باید...باید...
اما پروانه که کاملا بال هایش خشک شده بود، آماده ی پرواز شد، سریع جستی زد و یک لحظه در آسمان بود. می دانست که دست دشمن به او نخواهد رسید، دیگر دست هیچ عنکبوتی به او نخواهد رسد. عنکبوت را تنها و گیج و مبهوت رها کرد و رفت...
پروانه ی کوچک رایحه ی گل ها را استشمام می کرد. به سویی رفت تا زیبایی اش را به رخ طبیعت بکشد و زندگی تازه ی خود را با شیره ی خوش طعم گل ها آغاز کند. عنکبوت هنوز خیره مانده بود، با چشم او را بدرقه می کرد، گویی فرزند خودش را که روزها از او مراقبت کرده به طبیعت می سپُرَد و مادرانه بال زدن هایش را در آسمان به تماشا نشسته است.
پایان
لیلا نجفی