لالایی

 

ببین که ماه زیبا شده است و به گهواره ی کوچک چوبی ات آرام فرا می خواند

بخواب که شب های کودکانه ات را به لای لای ستاره ها خواب خواهم کرد

و تو را به انبوه دشت های سرخ و زرد ،

به غزل خوانی پرنده های سپید

 و سرسبزی مزارع وسیع خواهم برد

به روزهای رنگ در رنگ سال های زندگی ات آشنا 

و به زمزمه ی شیرین آب های روان غسل خواهم داد.

برایت قصه خواهم گفت ،

 قصه ای از فرشته ی مهربان آرزوها ،

 قصه ای از ماهی سرخ و بلور دل کوچک جویبار،

قصه ای از نسیم و ستاره و ماه ...

بخواب!

تا بالینت را هر ثانیه طواف کنم و

لبخند کودکانه ات را در خواب غرق بوسه کنم

بخواب کودک من!

فردا که آفتاب از کوچه های آسمان سر بزند...

فردا که ابرهای نرم و لطیف از هر طرف به هم رسند...

فردا که سارها بار کوچ خویش را به دوش شاخه ها بگذارند...

تمام شکوفه های ریز سپید را به ساقه های بلند باغچه پیوند می زنم

 و تاج عطری بهار را بر سرت می نهم

 لباسی از روشنی ستاره های شب بر تن مهربان تو می کنم

و دست هایت را به دست آب می دهم

 

...لیلا...

از طرف یک شاعر

                ای ناز ترین باران لبریز ترین دریـا

                          من منتظرت هستم تا صبـــح ترین فردا

                جا مانده دلم پیشت ای بوی گل گــــــندم

                          آوای خـــــدایی در، جالیــــز ترین رویا

                پروانه ترین عاشق در حســرت دیدارت

                         مهتاب ترین شمعی از دیر ترین یلـــــدا

               از فاصله ها ،غم ها، دلخـــونم و دلخسته

                          آواره ی سیما یت ، دیوانه ترین شیــدا

                با خواب و خیال خود ،امیـد تو را دارم

                        تا همسفرت باشم در دشت ترین صحرا

                در سبزی لبخندت پیداســت بهــــار من

                         تقدیم گل رویت افســــــانه ترین گل ها

                در فضل غزل هایم بر دامن کوهستان

                      مجنون تو می مانم ای نازترین لیـــــلا

 

انگشت های ....

 

سلام لیلا...

انگشت هایم تمام شده

مال مادر را قرض می گیرم تا یکی دو روز دیگر را بشمرم

وقتی دلم در غبار یک خاطره می گیرد

وقتی نمی توانم تنهایی را با نگاه پدر تقسیم کنم ...به تو می نویسم

لیلا کمی بمان با من و هر گله ی جدایی را

 از پشت سطر نامه ها ، تو را خدا که ببر

لیلا مدتیست مهربانی نیست

 دیگر از صدق سپیدار

 از تمام وعده های بچگی ، خبری نیست

کاش کلبه ی سبزی بود که هر روز در آن از  مهر می گفتیم

مثل یک پرستو

مثل آزادی رقص تند خوشه ها در هی هی باد

تا به معراج بوسه ای پاک بر پیشانی آسمان می رفتیم

لیلا... کاش هم زبان شب های غربتت می شدم

تا که در اشک هایت شناور

 و در گوشه ی چشم های منتظرت در غسل بمانم

می خواهم هر گاه تنها نشستی

 آرام و بی صدا تر از نسیم

به خلوت دلنشین تو سر بزنم

 ...لیلا...

 

برای دیــدن عمــق نگاهت

        به دریــــا می زنم دل تا ببینم

             حریم هر دو چشمانت چه زیباست

                     دلم می خواهـــــد آنجا جـــا بگیرم

                             هـــــــــوای دید نت افتـــاده در دل

                                  نشــــــــــانی ده که سر تا پا بمیـــرم.

 

                                              ...لیلا...

می توانی سوال های مرا پاسخ بدهی؟

 

تو ای مرد!

از سکوت خیس شعرهایم

در آن آسمانی که دست های تو سیاهش کرد...چه می شنوی؟!

تو از جنس کدام آینه ای

که چشم های مرا پاسخ نمی دهی؟

سهم کدام واژه از شعر منی

که نرسیده به پایان خط خوردگی

در ذهن دفترم مچاله می شوی؟

می گویی هجای نام تو را

بر کدام صفحه ی سپید دلم ترسیم کنم؟

کدام لحظه از گریستن هایم را به آغوش توبسپارم؟

تو کدام نیمه ی جا مانده از آرزوی منی

که تمام این سال ها

کنج واژگان دلم را اشغال کرده ای؟

هی!

آسوده باش

هنوز هم جای اسم تو

تکه واژه ای  به خاطر نمی آورم

هنوز هم اولین خطوط  شاعرانه ام از تو سرشار است

هنوز هم همان آینه ای

 که خودم را درونت گم کرده ام

هنوز هم مرد نشده ای که بفهمی

 چه سروده ام...

 

...لیلا...

پیله ی عنکبوت

 

پیله ی عنکبوت

(داستان کوتاه) 

 

هوا تازه گرم شده بود. صدای زمزمه ی جویبارهای کوچک که تازه از میان صخره ها در حال جریان بودند به گوش می رسید. قاصدک ها در هوا موج می زدند. علف های کوچک، زیر آفتابِ گرم بهار، روشن تر به چشم می آمدند، صدای جیر جیرک ها، گنجشک ها و سهره ها از فاصله ی دور هم شنیده می شد. آسمان صاف بود و بادی ملایم هی هی کنان بر پوستین درختان و ساقه ی سبزه ها سرک می کشید.

 میان غوغای طبیعت و آواز خوانی حشره های کوچک و بزرگ، عنکبوتی سیاه رنگ از روی چند شاخه باریک و تازه رسته، سریع به این طرف و آن طرف می رفت. آنقدر مشغول تنیدن تارش بود که گویا در آن حال به هیچ جنبنده ای توجه نمی کند و سرش به کار خودش گرم است. گرسنه بود و در این فکر سریع تر کار می کرد. عنکبوت در حالیکه داشت سر یک رشته از تارش را به سمت شاخه ای کوچک می برد، ناگهان شی ء ِ سفید رنگ بیضی شکلی دید که زیر یک برگ سبز نسبتا بزرگ پنهان شده بود. فقط گاه گاهی با وزش نسیم، عنکبوت می توانست آن را ببیند. دست از کار کشید و به طرف آن شی ء ِ سفید رنگ رفت. نزدیک تر که شد دید پیله ی یک حشره است و او تازه متوجه آن شده بود. به یک پیله چه احتیاجی داشت؟! خواست که برگردد اما از این فکر منصرف شد. قدم هایش کوتاه و کندتر و کندتر شد.

 فکری در او پدید آمده بود. به طرف پیله برگشت و آن را جدا کرد. همان نزدیکی با تابیدن چند دور تار، آن را به شاخه ای کوچک پیوند زد. از محکم بودن جایش که مطمئن شد دوباره مشغول کار شد و بقیه تارش را تمام کرد. دوباره به طرف پیله آمد و تمام آن را بر انداز کرد. در ذهنش فکر غوغا می کرد. سر از پا نمی شناخت و هر روز که می گذشت او را بیشتر به موفقیت نقشه ای که کشیده بود امیدوار می کرد. او پیله  را برای خوردن پرورش می داد! . طعمه ای پر مغز که بدون زحمت و دغدغه ی شکار آن را یافته بود!

 روزها می گذشت و او به عادت همیشگی تار می تنید و حشره ها را گرفتار می کرد . منتظر بود جانوری کوچک غفلت کند و در دامش بیفتد. عنکبوت از روی غریزه اش به دست و پا زدن های موجودات ضعیف توجه نمی کرد ، از زجرشان ناراحت نمی شد.  بلافاصله نیشش را در بدنشان فرو می کرد و برای وعده ی بعدی ذخیره می کرد. صیادی بی رحم و سریع در حالی که هنری از زیبا شناختی و معماری در درون ذات او بود.

 هیچوقت تغییری در حالت او هنگام شکار پدید نمی آمد. او تمام زیر و بم صید را از آغاز یاد گرفته بود، ولی این بار اتفاق مهی خواهد افتاد؛ او در انتظار حلول طعمه ی خویش از درون غاری بسته بود که باید بیرون می آمد و زندگی ، آرزو و عشق ِپرواز را از او می گرفت. این رویای شیرین و لذیذ را در سر می پروراند و از این فکر لذت می برد. هر روز مواظب بود تا کسی یا چیزی گوهر او را نرباید. انگار به جانش بسته بود. نمی خواست آن را به این آسانی ها از دست بدهد . 

 چند روز دیگر هم گذشت. وقت موعود رسیده بود. پیله تکان می خورد. عنکبوت کمی دورتر از پیله ایستاد و منتظر شد. او به طعمه ی خود نگاه می کرد. تکان های پیله بیشتر شده بود.  چشم هایش کمی نمایان شد. بزرگ و خیس، ولی خسته بود. این همه مدت درون پیله، او را کمی تنبل کرده بود. به سختی می توانست حرکت کند و پوسته ی دور خود را بشکافد. با زحمت سرش کاملا بیرون آمد. بالا تنه آرام آرام از درون جسم سفت و ترکیده آشکار شد. هنوز رنگ بال هایش مشخص نبود، مچاله و چین خورده و کوتاه بود. خرطومش مستقیم ایستاده بود، هنوز بدنش خیس و نرم بود که ناگهان صدایی مثل طپش، جسم ضعیف او را لرزاند و دوباره و دوباره تکرار شد، تمامی احشای داخلی او جان یافته بود!. کمی سر خود را به جلو خم کرد و با حرکتی همراه با فشار زیادی که به خود آورد بدنش را تکان داد و کاملا خارج شد. نفس نفس می زد. سر جایش خشک شده بود. گرمی آفتاب تن خیس و چروکیده اش را که مدت ها درون پیله بود نوازش می کرد. احساس خوبی داشت، آشنا بود. پاهایش قوی تر شده بود. خرطومش به سمت بالا پیچیده شد و چین های روی بال هایش باز شدند.

 عنکبوت منظره را می دید و هنوز منتظر بود. قدمی با تردید به جلو گذاشت اما دست و پاهایش توان حرکت نداشت. عنکبوت تمام جزییات تولد یک حشره غیر از جنس خودش، یک طعمه، یک شکار را می دید. تماشای دیدنی ِ خلقت یک حشره در پیش چشمانش در حال وقوع بود!.

  پروانه ... او یک پروانه بود. نسبتا کوچک با بال هایی سیاه و نارنجی و دایره های کوچک سفید و زرد در کناره های بال بزرگتر، و نقطه های بی شمار ریز و سفید که در تمام زمینه ی سیاه رنگ دور بال پراکنده بود. دو دایره ی کوچک سیاه رنگ وسط زمینه ی نارنجی بال پایینی خودنمایی می کرد و زیباتر و زیباتر به چشم عنکبوت می آمد. پروانه کمی بال هایش را تکان داد ، انگار می خواست از سالم بودنشان مطمئن شود. شاخک هایش را بالا و پایین برد و برای امتحان بال هایش را سریع تر حرکت داد. سرش را بالا گرفت تا پهنه ی زمینی که هرگز ندیده بود را بهتر ببیند. رنگ های سبز و زرد چشمان او را تحریک می کرد. آبی آسمان را خوب تشخیص می داد و به جهتی خیره شد که باید می رفت. انگار می دانست به کجا باید برود.

 ناگهان موجودی سیاه و کریه در برابر خود دید. پروانه از روی غریزه او را به خوبی می شناخت، ترسید. اما عنکبوت هنوز تکان نخورده بود. گیج و مبهوت به پروانه نگاه می کرد. انگار سر جای خودش خشک شده بود. قلبش تند می تپید. باید کاری می کرد و طعمه ی خوش رنگ خود را در لعاب مرگبارش اسیر می کرد، باید او را در تارهایش می فشرد تا توان حرکت را از او بگیرد، باید سم کشنده اش را در رگ های نازک او فرو می برد، باید هدفی که روزها در سر می پروراند را عملی می کرد، باید حکم مرگ طعمه اش را اجرا می کرد، باید...باید...

 اما پروانه که کاملا بال هایش خشک شده بود، آماده ی پرواز شد، سریع جستی زد و یک لحظه در آسمان بود. می دانست که دست دشمن به او نخواهد رسید، دیگر دست هیچ عنکبوتی به او نخواهد رسد. عنکبوت را تنها و گیج و مبهوت رها کرد و رفت...

 پروانه ی کوچک رایحه ی گل ها را استشمام می کرد. به سویی رفت تا زیبایی اش را به رخ طبیعت بکشد و زندگی تازه ی خود را با شیره ی خوش طعم گل ها آغاز کند. عنکبوت هنوز خیره مانده بود، با چشم او را بدرقه می کرد، گویی فرزند خودش را که روزها از او مراقبت کرده به طبیعت می سپُرَد و مادرانه بال زدن هایش را در آسمان به تماشا نشسته است.

  

پایان

 

 لیلا نجفی

 

خدای دم صبح

 

شب پیش

در آرامش اشک های بی قرارم

خواب دست های خدا را می دیدم،

صدایی مرا از خواب گریه بیدار کرد

پنجره باز بود و

آسمان نماز صبح،

 نزدیک زمین رسیده بود

آواز الله اکبر و پرنده های سحر خیز

مرا به پشت پنجره کشاند

خدا در چشم های پنجره  بیدار بود،

صورتم خیس خواب گریه بود...

روبه روی دیده گان  شب

به رسم  بال زدن های  پروانه

به اقامت پنجره، به نماز ایستادم...

هوای پشت چشمان خدا خنک بود،

من گریه نمی کردم

انگاردستهای خدا

روی گونه های داغم جا مانده بود...

...لیلا...

آرزوهای مادر...

 

کنار سفره ی شب

حرف هایم را قورت می دهم

چیزی نمی گذارد لحظه ها را خوب بجوم

سیر می شوم!

و لاجرعه اشک را به روی بغض گرُ گرفته  سر می کشم

...

می نشینم پای سکوت چشمان مادر

که دیگر از آرزوهایش چیزی نمی گوید

انگار تمامش پشت احساس پدر جامانده است

انگار تمام روزهایش  را ما در شسته است

هیچ کجا،حتی در تکه خاطره های قدیمی انبار

حتی در عمق چشمان خودش هم چیزی نیست

...

مادرم مرا بیشتر از تنهایی دوست دارد

گاهی مزاحم دلتنگی اش می شوم

وقتی بوسه هایش را لمس می کنم

از پشت قاب چشمانش

خاطره هایش را از حفظ می کنم

شاید روزی

آرزوهای مادر را به یا د بیاورم

 

...لیلا...

   واژه هایم را تغییر بده

 

 

می توانم طعم تو را

 بعد ازین همه شعر  و آینه

در نا کجای آشکار دلم تکرار کنم،

می توانم کنار هجای بی رمق نفس هایم

تو را ثانیه به ثانیه تنفس کنم ،

می توانم برای تنهایی چشمان خیس از نبودن هایت

دوباره قراری زیر سایه مضطرب یک خیابان آشنا بگذارم،

می توانم زیر برگبار احساس تو  گرم شوم

و میان نفس های داغ ِ مدام تو  جان بگیرم،

می توانم از انزوای واژگان غمگین دلم

تو را به میهمانی  دفتری سپید

برای از نو سرودن تو ببرم،

فقط...

به این کلمات بی رمق من کمک کن

به یک انتها ی ساده

به خودت

به بودنت ، وقتی که نیستی ...دعوت کن

گاهی به خودم، به همیشه بودن هایم...میهمان شو،

من می توانم تو را دوباره در بطن پنجره ها آغاز کنم

می توانم به خودت، به خودم

هر روز فرصت قدم زدن در یک هوای دو نفره بدهم،

فقط گاهی که می گریم

 از حروف تکراری نبودن هایت،مرا بیرون بیاور

همین چند واژه برای من کافیست...

 

...لیلا...

قصه ی خوشبختی!

 

(برای خوشبختی ساعت ها را ارزان می فروشیم، امتحان ها را  پشت سر هم رد می شویم ، دین را پیشکش میکنیم...نمی دانستیم خوشبختی عمق همان دین بود که رفت...)

 

................... 

        دور نیست ،چند قدم...چند متر...یک خیابان فقط...ماشین ها را که رد کنم رسیدم.آن جاست اگر پسرک ِ گدایی وبال گردنم نشود یا بوق ماشینی رشته ی خیال ِرسیدنم را نبُرد.یا کسی مسیر بیرون شهر را نپرسد و دستفروشی ساعت اعلا نفروشد.

می دانم که ماشین ها رد کنم رسیدم...

        نکند تلفن زنگ بزند و زبانم را به حرف بگیرد و از ریخت و پاش آن یکی و این یکی که گریه می کند دلم را مشغول کند.

        نکند ساعت زنگ بزند و وقت دیر شده ی قرص خوابم را بر سرم بکوبد. من مدت هاست که بیداری را تجربه می کنم که دیر نرسم آن چند قدم...آن چند متر ...آن خیابان...

           نکند وقتی شال و کلاه میکنم شیطان فریبم دهد و بگوید : سر جایش هست ، فردا هم روز خداست!

اصلا نکند مال من نباشد؟از کجا معلوم از کسی جا نمانده باشد! کو؟ اسمی ، رسمی ، نشانی از من دارد؟ پدرش کیست؟ آدم حسابیست؟

         وای امتحان! یادم نبود...هنوز امتحان هایم مانده. جایی، روی میزم ، لای برگه ها و خط خطی ها را باید بخوانم .فردا ،پس فردا ، نمی دانم... ساعتش را استاد معلوم می کند. نکند بگوید همین حالا ! کجاست برگه هایم ؟ قلمم سر جایش هست؟چه درسی را باید بخوانم؟ مکان امتحان کجاست؟ زده اند روی بُرد؟!

          ساعت چند است ؟تعطیل که نیست؟ خدا کند خلوت باشد تا خوب هایش را سَوا کنم.رنگ هم دارد؟شاد باشد بهتر است ،دلِ وامانده خوشش می آید.گران باشد دین هم بیعانه قبول می کند؟خدا کند که راه بیاید ،همین یکی بدرد می خورد. حتما قبول می کند اخر دین پدر و مادر دارد، خریدار زیاد دارد.می دهم خیرش راببیند.

          خوب...بعد چکارش کنم ؟ببرم خانه بپزم یا سرد نگهش دارم؟ ببوسمش سرخ می شود! پنهانش کنم مال خودم می شود؟ تر و تمیزش کنم زیبا می شود؟ کنار آینه جایش بدهم می توانم خودم را درونش ببینم؟

          چقدر سر و صدا می کنند.صف بستن هم بلدی می خواهد؟ اگر گذاشتند کاری برای این دل ِ وامانده کنم. روی دستم مانده به خدا. گناه دارد، دل است دیگر... حال تنهایی ندارد ،حقش است... در و دیوار و چِِفت و بستش را حراج گذاشته خوشبختی بخرد

        نامردم اگر خوشبختش نکنم ...!

 

 ...لیلا...

حرفهایی از جنس دیگر



آن روزهای ما

 

موقع رفتنت من دیر آمدم ...

تو به نیمه راه رفته رسیده بودی و من به گَرد سفرت نرسیــدم.

گفته بودی به او بگویید به یادم می مانی...

بگویید تمام شب را به آسمان خیره خواهم ماند تا چشم هایش را فراموش نکنم...

گفته بودی چیزی نمانده به صبح ، باز خواهم گشـت...

حالا سال هاست که تو رفته ای و همان مردم آغاز قصـه ی ما را فرامـوش کرده اند

 دیگر کسی ما را به یـاد نخواهد آورد..

 زیرا دیـگر کسی به آسمان نگاه نمی کنــد.

آنها شب را فقط برای خواب می خواسـتند اما...

اما من و تو تازه شب بــیدار می شدیم.

 قرارمان ساعت معلـوم دل نشینی بود که جـز ماه و ستاره کسی نمی دانست.

جای ما زمین نبود ، ما گوشه ای نزدیک خدا می نشستیم .

آه که چقدر شـانه های من زیر بارغمت تاب اورد!

تو می گریستی و هُرم گریه های تو قـلب آرام مرا می سـوزاند.

تو آتش می زدی دلم را

 و من تنها برای آرامش چشــم های بی قراری که در مـن به  امانـت گذاشـی تاب آوردم...

آیا تـو باور داری که ما افسـانه بودیم؟!

حتـی اگر تنها تو به یاد داشته باشی همـین برای جاودانگی ما کافیست....

 

 ...لیلا...

شعر بی بوسه

 

یک جوری ام!

خیلی وقت است این" یک جور" شده ام

انگار چیزی دارد تمام می شود و

فاصله اش با من بیشتر...

شاید سهم من از زندگی بوده

یا نمره ام از خوشبختی

یا حسابم با خدا

یا وقتم برای تمام کردن انتهای این شعر...

راستی قبل از پر کردن جای نقطه چین ها بگویید

بوسه هم گناهست؟!

این یک جمله  را من نمی دانم

اگر هست صبر کنید

 تا من سیاهه ای از بوسه هایم تهیه کنم

لب هایم را بدوزم

و دیگر هیچوقت شعر نگویم!

آن وقت نمی دانم

 چگونه بدون لمس این تکه حادثه ی قشنگ ،

شعر ِ قشنگ بگویم؟

.....

...لیلا...

 

 

تنهـــــایی سنگینی می کند روی شـــــانه ام

                                همیشه هست حتی وقتی دلتنگ و خسته ام

نمی رود چرا از پیش روی لحــظه های من

                               کــاش برود دســـت بردارد از آزار سینه ام

چیـــزی باید باشد و نیست نشان رد پای او

                              شکــسته قامت قلبــــم و نیامده به خــانه ام

 

...لیلا...

 

دعایم کن

هرگاه که نسیم بر برگها پیچید و

لبخند آسمان را آبی کرد

دعایم کن

هرگاه چشمانت درخشید و

گاه دلتنگی

قلبت

کسی را تمنا کرد

 

...لیلا...