می شود...؟

می شود لطف کنی

و آن قطار غصه را                     

از مسیر  خیس چشم من جدا کنی...؟

می شود سبز شوی

و خط مشکی مرا           

با خیال سرخ خود پر ازخدا  کنی...؟

می شود سعی کنی  

و از صمیم دل مرا        

در انتهای شعر خود صدا کنی...؟

می شود صبر کنی

 و این محال  بی تو  را             

 هرچه  میشود، نمیشود ،رها کنی...؟

 

امشب...بر بال پروانه ها...

گویی دیوار دلتنگی آوار لحظه های بی توام شده...

این یعنی به سادگی ِهمین یک کلمه ، روزهایم سخت میگذرد...

کافیست چند سطر ِ خیس از نگاهم را امشب مرور کنی

تا باور کنی چیزی از دلتنگی چند روزه ام در این چشم ها از قلم نیفتاده است.....

من این روزها به یک آسمان بی سایه می اندیشم ...

می گویند تمام بغض های شبانه ام را به رنگ باران تطهیر میکند...

تو چیزی از این آسمانی که می گویند شنیده ای؟

منکه فکر میکنم قبل از سپیده راه بیفتیم زودتر به ترانه ی باران می رسیم!

یادت باشد کمی عطر صبحگاهی برای نماز بین راهمان ،

و برای پروانه هایی که تمام شب ما را به دوش می کشند، برداریم...

فقط قبل ازآنکه به کوره راه جدایی از هم برسیم ، تو را خدا... شانه هایم را محکم بگیر...

می ترسم هق هق گریه های شکسته ام ،آن همه صبر و سکوت ِ پیشین ِ مرا رسوا کند...

کلمه ی عجیبی ست...بازی با کلمات هم سهمی ازین  احساس را کم نمی کند...

همه ی اینها را گفتم  که بدانی بسیار دلتنگم...همین...

 

  حداقل دلمان را بزنیم به کوچه ای چپ...شاید دست بردارد این دلتنگی ...!

قسم

قسم به تمام آوازهای گرفته در گلو

قسم به نمی دانم های پر از اشاره و اشک

قسم به گرم ترین دست های دور از هم

قسم به پروانه های سوخته در اتاق

قسم به حرف های جامانده  لابه لای گریه ها

قسم به حجم عمیق سکوت خدا...

که این من ِ خسته

 از هیچ کلامی گله ندارد

از هیچ بوسه ای نمی هراسد

از هیچ غمی نمی گریزد

از هیچ طعم سرخ آغوشی نمی گذرد....

فقط به شرط یک واژه

 آن هم......عشق

 

آواز زخمی من....

ای من ِ خسته

 این روزها........ آینه  بند می زنم!

کمی با کلمات بی رمقم مدارا کن

بازار شکستگی ها داغ است........

برای تشنگی غرورم آب بیاور

یا به پیاله ای باران  آرامم کن

 میهمانم کن به چتر  آبی یک قرار  ِ دوستانه

تا در یک هوای "عصرگاهی"

 هر دو از صمیم  دل خسته امان بگرییم،

شانه هایت را ساعتی  قرض ناگفته هایم  ده

به سکوت فریادهایم گوش بسپار

و چیزی از دلیل شکستن آینه ها نپرس.........

این آواز زخمی

از حنجره ی همان واژه ی غمگینی آمد ه است

که در خط به خط شاعرانگی اش

تنهایی بسیاری پرسه می زند....

آرام می شویم.....اگر واژه ها بگذارند....

مرهم

خلوت بازوانم را برایت باز میکنم

تا در بی قراری نفس هایت 

مرا به آرامش پر تب و تاب بوسه بری

تا دیر نشده ....

سهمی  از دستهایت را به من بده

برای بستن زخم های تنهایی ام

مرهمی قوی نیاز دارم!

خیال...

تمام لحظه ها را ورق می زنم... تمام تو را مرور می کنم...روزهای اول ِ بی دلیل و این روزهای غمگین ِ غریب را ، برای خودم تکرار می کنم.....در شعرهای تو می کاوم و نام خودم را در کنار کلام خسته ات احساس می کنم...

می دانم که بر سطرهای  شعر ساده ی من  در این صفحه ی سیاه رنگ، هر لحظه میهمان می شوی....گاهی وقت ها حس می کنم که کسی با نگاهی دیگر به من می نگرد ... در میان آمار بازدیدها رد خیال تو  را احساس می کنم... پس به این حرف ناتمام من  که زمان  گفتنش برایمان کم بود گوش بسپار! ...گفته بودی نگاهت هرز شده است....اما من اینجا  می خواهم نگاهت را همچون نگاه خودم بی کران کنم .... وسعت ببخشم ... تا نگویی نگاهم  تغییر کرده است...می خواهم نگاهت را به دریا وصل کنم  تا چون خودم تمام مردم را نگاه کنی اما در احساس پوچ آنها غرق نشوی ....ببینی ...اما هیچ ترسی از گناه دلت را آزار ندهد....سالهاست  من به این نگاه خو کرد ام و می خواهم تو  را  نیز به  میلاد نگاهی  تازه  بر رهگذران همیشه ات ببرم....

این روزها در سطرهای شعر من ،واژه ای دلتنگ شده ای و من در شعر های تو واژه ای پر از نیاز...اما  به کلامت می بالم که در خاطر مجنونش ، انیس دل صحرا گردت شده ام...شب های بی قراری ات را خوب  می فهمم که عشق می ورزید و در بیت های خسته اش  نام لیلا می سرود....

اما حرف رفتن و بریدن از هر چه سروده ای دلم را می آزارد... یادت هست شبی به بی قراریت گوش می سپردم و برای حرفهای بریده بریده ات گریستم؟ نکند بد قول بوده ای و عهدت را با شعر من فراموش کرده ای.... من تو  را به شعر شناخته ام...من تو را به هر چه گفته ای و احساس کرده ای فهمیده ام؟ گفته بودم  تو را با دعای یک شاعرک خسته غسل خوام داد  پس نمی گذارم بر خاک غربت و دلتنگی بر تو سخت بگذرد... من نمی خواهم این حرف ها آخرین روز ماندن تو درکنارخاطرات من باشد...دلم می خواهد پای آمدنت و تمام آرزوهایی که برایش راه سپرده ای بمانی و به قولی که به  لیلای جای گرفته در غزل هایت  داده ای شاعر بمانی  و به هر چه باید برسی..

 بیا تا روزگار جوهر و قلم به پایان نرسیده است ،  همیشه بر صفحه ی کاغذ مشترکمان "شعر" یکدیگر را ملاقات کنیم.... من برای آرامشت و  ثبات زندگی ات هر شب با شمعدانی های مهربانم رازگونه نجوا می کنم . پاداشی برای این نمی خواهم جز این که به قرار گذشته ات بر گردی  و این دل زنگار گرفته از غبار همهمه ها ی دلتنگی را به آیین آینه ها ی شاعر بشویی و بر پاکی عشق ورزیدنت باقی بمانی....

در شعر من کلمه باش  تا تو را در پریشانی موهایم به آرامش ابدی یک حس عاشقانه ببرم...تا تو را به معراج بوسه و آغوش شاعرانه ام میهمان کنم...تا تو را به میهمانی واژه ها و غزل دعوت کنم...تا تو را به پاکی نیلوفران و پروانه ها در خیال جویبارهای مقدس غسل کنم....تو خود شاعری ....کلمات مرا خوب می فهمی....

 

 

دوست دارم تو را ساده بنویسم

می گویند:

دفترم جای تشبیه و استعاره کم دارد!

می خواهند تو را از حوالی آباد ِ نا کجا ها بسرایم

می خواهند تو را در پیچ  و خم سنگین واژه ها به اوج شاعرانگی برسانم

نمی دانند تمام آه های  خسته ی من برای تو پرواز می کنند

نمی دانند وقتی از سینه ام عبور می کنی تمام واژه ها در فراقت گریه می کنند

نمی دانند لیلا در تو سالها ساده گشته  است

تا اینکه توانسته امروز

 بیست و هشت قطره، به توان  باران های دور دست

بر صفحه خالی پیاده روهای منتظرببارد،

کاش شبی به دفتر من میهمان می شدند

و تو را در آغوش بیدار دستهایم ،  ملاقات می کردند.......

آینه های شکسته

تا وقت هست

 بگو آبادی نگاهت کجاست؟!

من از ویرانی چند واژه آمده ام

که بی طعم آبی نگاهت

در راه... قافیه هایش لنگ میزند ،

از سکوت تلخند های مدامم  که دیگر مپرس

چیزی شبیه آوارگی برگهای پاییزی ام

که سرنوشتم را

دست به دست خزان به دوش می کشم ،

کاری نمانده جز این

که چند حکایت جا مانده از خودم را

در برگهای دفتری خط خورده بپیچم

و به آیین شاعران

در پای چنار خسته ی کوچه های بی پلاک به امانت بسپارم...

تو ای نگاه آبی جاودانه

در حجم دلتنگی های سیاه این دفتر

فانوس به دست بگیر

و راهی میانبر به خط های شکسته  ی من بزن

در همان کوچه های بمبست خیال

مرا به وقت سرودن از آینه ها.... خواهی یافت

 

کمی خسته ام...تو ببخش

فقط...

بر پاره های من  ، برهنه پای بگذار

بر سجاده ی چشمانم

 در چشمه ی بارانی شعرهایم

وضویی از جنس من بگیر

 و بر عریانی من محرم باش...

فقط تو می توانی هر شب

تنگ دلتنگی های من باشی

و مرا

در تب بوسه های پنهانت

 گرم نگه داری....

خطهایی شبیه زندگی

چند روزی فرصت می خواهم

که دوباره شاعر شوم

شاعر که نه!

فقط چیزی شبیه لیلا ی تو باشم ...

تا  دوباره تو را

در سطرهای ناگفته ام ، با سرخ  بهتر بنویسم...

 بیا لحظه ای بنشین

کنار خطهایی که سیاه کرده ام

کمی شبیه زندگی ام شده اند...!

پنجره را  باز کن برایم

تنهایی ام بوی نای نبودن گرفته است....

کمی هوای خدا نیاز دارم

و بوی تو را

و یک نفس ِ عمیق

 بوی شمعدانی های اتاق لیلایت را...