گویی دیوار دلتنگی آوار لحظه های بی توام شده...
این یعنی به سادگی ِهمین یک کلمه ، روزهایم سخت میگذرد...
کافیست چند سطر ِ خیس از نگاهم را امشب مرور کنی
تا باور کنی چیزی از دلتنگی چند روزه ام در این چشم ها از قلم نیفتاده است.....
من این روزها به یک آسمان بی سایه می اندیشم ...
می گویند تمام بغض های شبانه ام را به رنگ باران تطهیر میکند...
تو چیزی از این آسمانی که می گویند شنیده ای؟
منکه فکر میکنم قبل از سپیده راه بیفتیم زودتر به ترانه ی باران می رسیم!
یادت باشد کمی عطر صبحگاهی برای نماز بین راهمان ،
و برای پروانه هایی که تمام شب ما را به دوش می کشند، برداریم...
فقط قبل ازآنکه به کوره راه جدایی از هم برسیم ، تو را خدا... شانه هایم را محکم بگیر...
می ترسم هق هق گریه های شکسته ام ،آن همه صبر و سکوت ِ پیشین ِ مرا رسوا کند...
کلمه ی عجیبی ست...بازی با کلمات هم سهمی ازین احساس را کم نمی کند...
همه ی اینها را گفتم که بدانی بسیار دلتنگم...همین...

حداقل دلمان را بزنیم به کوچه ای چپ...شاید دست بردارد این دلتنگی ...!