دقیقه های آخر آمده بودی و تصویر مرا سمت سیب ها می چیدی...

تولد من ، به شق القمری در الفاظ  دلتنگی شبیه است...!

شبیه آخرین قافیه در تکلم گس تابستان...

شبیه تصویر خالی لبخندی که از طلوع آینه جا مانده است.....

بگذار پنجره به هبوط ثانیه ها باز باشد...

دمدمه های صبح است، از چند هجای ساده در شناسنامه ی شهریور می گویند....

آه...شهریور...!

پسوندهای داغ کدام آه نیمه کاره ای که سینه ام در آیین دقیقه هایت، گناه ِ نکرده قضا میکند...!

به من بگو....


بگو طالع کدام ساعت ، در التهاب کدام  تقویم ، مرا از سمت دست های تو تعبیر خواهد کرد...؟!!

بعد از غروب....

سایه ی تب دار دیوارها

تیغ می زند

رو به سمت نگاه پیرزنانی

که دقیقه های غروبشان

از التهابــــ  یک فانوس

                         آبستن می شود....


زیر همین آسمان ....3

بالش ترحم دیوار

 دستهای خالی ِ خوابـــ ....

پایت را جمع کن دخترک!

شکم ناله ی تو ، از کاسه ی عدالتــــ  خالیست....

لالایی  ِ وصله دار بوق و تعویض های دلار

 روی تار و پود خردسالی تو ، آه می نوازد ...آه

کوچه  خیانت می کند به خستگی ات!

صبحانه ات ، جای خالی ِ مربا  ، شوره میزند!

قلب تو را ،

وقتی نگاه می فروشی به اشکـــ

پای ِمحبتشان له می کند....!

دلتنگی صورتی اتــــ  را

شب کوری عابران ، زیر ِ نگاه میگیرد

آیا برای اشکهای گرسنه ات ، کسی هم فاتحه می خواند؟!!!

یک سکه ، یک آخ ِ مصنوعی  ِ زوزه دار

 کافیسـتــــ  این روزهـــ ا... بوی انسانیّت مارک دار بدهد .....!!!

 

اشک های دست دوم ، ته جیب های بادکرده اشان ، طعم نا می دهد!

مهربانی ، گوشه ی کتشان عرق می کند!

 


 شعری نوشته ام ، به وزن خالی بودنتـــ

شبیه اسم تو ، قافیه ها کشیده ام

سه نقطه چین ، شبیه خودمـــــ

پای طعم کال ِ بوسه ات نشانده ام.....

.

.

.

 سرخط ِ انگشتان ِ سرخ من

هزار سطر سپید صف کشیده است

رو بـــِ   تصویر ناتمام ِ اشکـــ

 سی سال،  بغض ِ نگفته مانده است.....

مشق ...های ِ


خط به خط  دغدغه های شماطه دار ،   ببین!

مشق شب ثانیه ها

تیکـــــ تاکِ های دلتنگ ِ من است....

رگ های عمیق صبر مرا

 لکنت معصومانه ی اشکــــ ها ، می شکند...

 

روخوانی ِ امشب ِ چشمانت

سطری تحمل آه می خواهد

بر قنوت نگاهت بنشانم

 قیامت بغض ها نزدیک است...


شعر من...

شعر من...عکس تمام قد دلتنگی های بی آیینه است...

اشک های باکره در تصویر خیس هر شبم، غزل می خوانند...طعم آغوش پروانه می دهند...

شعرمن...الهاهگان مغموم نا کجای اکنونند ، شب به شب بشارت آبادی های ویران را تحریرمیکنند...

نیمه شب ها ،از سمت خلوص چشمان ماه طلوع میکنند....

شبیه شقایق ها ، طعم داغ  و بی تسکین تنهایی معصوم مرا نقاشی می کنند...

شعر من... سالکان ِ چله نشین قنوت های آخر شهریور اند...

به وزن تو و من ،درخمارترین فصل تخیل و سیب ، هزار دفتر ِ دلتنگی، قافیه می نوشند...

شعر من... مرز تخیل باران و کویرهای مه گرفته است...

نیایش آیه های فاصله را فهمیده است...از قامت آه  ، بلندتراست.....!!!

  بی تو، سهم من همین واژه های بی تسکین است... بگو ... چند کلمه ی دیگر مانده ، تا پنجره از خواب تو سرشار شود.... ؟!

تو...شمشیرها...من

شمشیرها ،اساطیر شرور ِ شعر و حادثه اند...سال هاست زبان خاموش اشک را،  تکلم می کنند....!

ششیرها ،تقدس آیه های نیمه ی پاییز مرا تحریف می کنند....سیبهای شهریوری ام را سر می بُرند....!

شمشیرها،آرامش آیینه ها را خوب نمی فهمند...چکاچک بوسه های زخمی را،عجیب دوست دارند...!

شمشیرها ، مثنوی های غمگین میخوانند...وقتی در چهره ی بغض "ها" می کنند، طعم آه  می گیرند...!

شمشیرها ،سمت چپ غریب ترین طپش های ما را دوست دارند...

شمشیرها ،خلوت های  زخمی ِ تنهایی را، بین تو و من، مساوی تقسیم می کنند.....!!!

 
 

همه ی اینها  به سادگی یک خیال است....!

تخلصم بی تو بوی قافیه و سیب نمیدهد اما ، این روزها شعر می گویم....! با تولد اولین بابونه ی وحشی ، یک دشت آیه های بکر معطر را  به میهمانی همسایه بردم و شاعر شدم...

در خواب پروانه ها شب شعر و بوسه  برپا ست... در جریان سیال اقاقی ها راه می افتم ،بی نام... بی چراغ... پای ِ برهنه....هر از گاهی هم کمی شعر تازه می آورم  برای تنهایی علف های هرز ِ بی ادعا  ، دور از چشم باغبان پیر لالایی می خوانم... هر وقت دلم تنگ میشود باران را از شقیقه های ابر صدا میزنم و با شبنم های تکیده بر بابونه ها ، کلماتم را غسل میدهم ....

رد پای تو در آیینه ها جا مانده است.... میدانستی موسیقی جویبارها ،  ترتیل تنهایی جیرجیرک ، نوای سکوت و تیک تاک های سنگین و صبور ،همه قافیه های دلتنگی اند  ؟! می دانستی من ترانه هایی که بوی پروانه ندهد را خوب نمی فهمم ...؟!

بیا  با هم آیه های شب بو را در غلاف زلال اشک، بو کنیم و در خالی کردن دلتنگی های قلم،مسیر شب را از میانبرهای خلوت و خالص ادامه دهیم...

در  همین شب های استعاره و تنهایی می فهمی، این منم ....من !که به همنشینی بی صبرانه ی سنگهای صبور مشهورم.... این منم که هر شب تمام ناتمام های همیشه ی مغموم را سر میکشم و رد ّ ِ بی تکلم اشکهای بی هجا را  در چشمان قافیه قاب میگیرم ...

آیا میدانی ؟... میدانی شب با طعم اشک های دم نکرده چگونه شعری می شود...؟!!



من...او...هر دو آواره

 لیلا...

در آخرین فصل تبسم و ترانه ای !

امتداد پنجره را

برای ورود آواره ترین  تقدیر ، با آب و غزل بشوی

با افسون ترین قافیه ها

نبض درد ثانیه ها را بشمار

عمیق ترین بغض ها را بکاو

و برای ناسروده های صبور

هزاران هجای بی فریــــــــاد را، از سر بگیر...

قاصدک ها میروند از چشم من......ای خدا با من بگو کو سهم من؟!  (ل-ن)