نمی پیچد کسی یک نسخه ی آه؟ نمی داند کسی پایان ِ این راه؟
وقتی چیزی درون من به بغض می رسد ، تو بر خط های سرخ من مثل مرهم و ترانه باش
و آواز بی زبانی ات را در حنجره ی سکوت،به همراه نیلوفران شب نشین ِ تنهایی ِمن،به رقص بیاور
به لای لای نوازشت خوابم کن و به سبک پیامبران آینه بند برایم غزل بخوان...
مگذار واژه ی" نبودن" به بستر خیال من کابوس شود...
مگذار مرا به تاراج غربت و دوری از
تو برند... مگذار در سایه ی سرد گریه غرق شوم...
مگذار عابران بی خبر از آرزوهایمان ، به شعر من نفوذ کنند و
بی خبر از شعرهایی که سروده ام بی فهم کلام و استعاره ، مرا ترک کنند...... مگذار...
مگذار کمر این همه سرودن از تو را با نفس های سنگین مدامشان بشکنند
و مرا و تو را به ساعت و رفتن و دوری از هم حواله کنند....
آری من می ترسم!
می ترسم وقتی در خیال صدا و گریه ات غرق شدم تو را به غارت ببرند و من بی چله نشینی نگاهت
بی وضو و کلام و نفسی برای سرودن.... در فراق غزل های نا خوانده ات بمیرم...

برایم عادت شده...اینکه تو شعر بخوانی و من بر شانه های خسته ات اشک یادگاری بگذارم
توان من کم شده ...یا تو بسیار درد کشیده ای.....

