گریه های ما

در میان وسوسه ی نامردمان
تو به طواف مردم چشم من بیا
و مرا تکرار کن
در خطوط زلال اشک هایت ،
که روی زمین پاک شعر
به نماز شکسته ی من مرهم نهاده است
نترس از سرخی گناه ِ بینمان!
من تو را
با اشک های پایان دعایم
شاعرانه غسل خواهم داد...


در میان وسوسه ی نامردمان
تو به طواف مردم چشم من بیا
و مرا تکرار کن
در خطوط زلال اشک هایت ،
که روی زمین پاک شعر
به نماز شکسته ی من مرهم نهاده است
نترس از سرخی گناه ِ بینمان!
من تو را
با اشک های پایان دعایم
شاعرانه غسل خواهم داد...


این کاغذ روزی
پر از لالایی احساس تو بود
که در گوشه کنار آواز های من
شعر تو را ترانه می کرد ...
روی سیم های لرزان دلم ، نتها
مرهم زخم های سکوتم بودند
حالا این سکوتها ، زبان باز کرده اند
و زخم ها از تو می گویند...

بر قلبم رشک می ورزم
که تمام طپیدن هایش را به یاد تو تکرار می کند
و بر چشمانم اندوه می خورم
که هیچ ثانیه در کنارتو
طعم آبی نگاهت را ملاقات نکرده است

با ابرهایی رنگ پریده و خاموش،
با غباری از مِه و رنج
گرفته و بی روح...
تو اگر ستاره ام شوی می شوم نشان راه
می شوم غرق دعا
می شوم پر از زمزمه و راز و نیاز
*
بی تو گم شده ام در تاریکی و وهم
مثل باغی سرد و دلگیر که فراموش شده در یاد
نه از شاخه خبریست نه از رنگ
نه از سیب نه از یاس....
تو اگر بهار من شوی ، می شوم جوانه ای سپید
می شوم پر از امید
پر از برکه و رود
پر از سایه و برگ
*
بی تو کور زادی ام در آرزوی نور و رنگ
که بی رمق و فسرده از انتظار، گوش سپرده به دور های دور
تو اگر دو چشم من شوی ، می شوم راوی ِ چشم ناز تو
می شوم خاکبوس قطره قطره ی نگاه تو
با تو می رسم به هر چه هست
با تو می رسم به نور
با تو می رسم به تو....

می خواهم...
بر دستهای خالی باد بنشانمت غزل
تا بر صفحه ی عریان دلها واژه بپاشی
و هزاران فصل از مرا
بر قلب های بی رنگ دنیا
از شعر و آینه پر رنگ کنی


باران می بارد....
و باز این خیال خسته ی من
با تو و پنجره های باز ِ باران خورده
با عطر شمعدانی های اتاق رو به آسمانم
بیست و هشت ترانه به قافیه ی تو می سراید...
روی شیشه ها ، رد خیال تو
تا عمق خاطرات خیس من،
تا ناکجای دل ِ آن لیلای نشسته در خودم سرک می کشد...
اما نمی دانم کجای این شعر
کلمه ی ساده ی تو را ، به وزن آمدن برسانم
تا حداقل خیالم از شعرهای به انتظار نشسته ام آرام گیرد!
سالهاست سینه ام به لهجه ی ساده ی چند شعر
ترانه ی شکسته ی دلی را می خواند
که با تو آرام آرام
در ذهن سپید کاغذ های روی میز
عروس شاعرک های این همه دفتر خالی از آمدن شده است...

امروز باران خوبی می بارید....
می رود....
و در گوش باغ زمزمه ی معراج می خواند
بر برگ های شرم درخت
در تن احساس باغچه ها می پیچد
دستهایش رنگ بوسه های سیب میشود
و در آغوش لطیف برگها اوج می گیرد
تا بر صفحه ی بی رنگ آسمان ، رنگ بپاشد...
باد...دستهای خالی اش حالا
پر از زمزمه ی سبز برگهاییست
که در اوج آسمان عاشق شده اند .....


حافظه ام همیشه چیزهایی به خاطر دارد.همین چند چیزی که در ذهنم به یادگار مانده ،تمام شدن ها و نشدن های من بوده است.این سالها آنقدر حرف زده ام با خدا و آنقدر بریده ام از مردم که می دانم هیچ چیز جز خودم ماندگار نیست.تنها برایم چند کاغذ و خط خطی های شب نوشته،گیتار خاک خورده و دیوار پر از چلیپا و خط نوشته باقی مانده و هزاران خاطره از عشق هایی که می توان از آنها کتاب نوشت!کتابی که باید نویسنده اش را سرنوشت بگذارم و شخصیت اول دلتنگی هایش را لیلا...شاید دلتنگی از کسی نباشد،اما مطمئنم از همین زندگی و این بساط پر از غربت است که گاهی تنها می شوم،با دلم حرفهای بسیارمی گوید.باور کن گاهی معنی این همه اتفاق را نمی دانم،تو که آشنای حرفهای منی شاید بهتر از هر کسی می فهمی این همه را چگونه به دوش کشیده ام!
راستی چه می کند این ثانیه ها و این همه سال لیلا ماندن ، با من....
صدایت آن روز یادم هست ،
تو مرد عشق طلب می کردی!
زمین و زمان از تو ترسیدند
آسمان ها رو نهان کردند
دریاها سر به سنگ و ساحل کوبیدند،
و تو صدایم کردی...
تو عشق را به من امانت دادی.....
اما فرشته می دانست ، من نمیدانم معنای عشقت را،
آیینه هم گفت :پاک تر از من هم هست
سهم من نیست این عشق،
اشک در عمق چشمانم فهمید
طاقت صبرم ناچیز است
شانه ام مرد بار عشقت نیست،
ستاره می دید از دور، گم می کنم راهت را
از بی راهه می روم بی عشق!
و تو می دانستی که صدایم کردی.....
تو آن روز عشق را
تو خودت را
تو خودم را....به خودم بخشیدی

اما یک جای کار می لنگد!
من که با تحمل بسیار در میان تمام نبودن هایت بوده ام...
با آواز آغوشت همواژه شده ام...
پس چرا دل من تنها زخمی این جنگ نابرابر است!
.
.
این میان پر شدم از خیال و نگاه و بوسه هایت
و در تنها صفحه ی شاعرانه چشمانت
از خودم از تو از لیلای تو چند دفتر خاطره میراث گذاشته ام...
.
.
من تو را همیشه سروده ام
و می دانم
تو هم مرا همیشه خوانده ای و هیچوقت در من گم نشده ای
جز آن روزهایی که در خودم گم شده بودم و کنارت نبودم...
.
.
من بارها از میان عشق بازی هایت رفته ام و برگشته ام !
و این میان به سلوک جدایی از خودم رسیده ام نه از تو
من تمام تو را به خودت بخشیده بودم
پیش تر از اینها هم
از هر چه دوری و دلتنگی از تو بود بریده بودم...
همه جا تاریک است...
اما من فقط به چشم تو امیدوارم
که به راه خیالم روشن شوی
و نفس هایم را
از شمارش شب های ناتمام
به یک انتهای سپید برسانی....
خودم
آه....
دست هایت چه طعم پر اضطرابی داشت
وقتی به هوای باران قدیم می زدیم
و چه آرامش عمیقی
وقتی لبهای پر از شعر مرا
به بوسه های بیشمار نگاهت می سپردی....
و خودت
مدتیست....
تو در دل ِ آرام من، به خواب رفته ای
و من از نبودن تو شعر کم می آورم!
تو نیامد ه زود تمام می شوی
و من بی واژه شاعر می شوم....


نفس هایت بوی رقص بادبادک ها و خوشه زار می هد
و نگاهت در سه فصل رنگین
مرا به میهمانی کوچه باغ ها می برد،
در چشمانت آسِمان خلق می شود
و ستاره های بخت چکاوکان را دست چین می کند،
در دامنه ی نگاهت
آه ...آینه ها شاعر می شوند
و دو ماه بر ذهن سپیدشان، احساس مرا به تو می کاوند،
و تنت ....
تنت سهم واژگان بی قرار من می شود
که بر پوست سپید کاغذهایم
طعم حرفای شاعرانه می دهد،
این چنین تو را غزلواره ترسیم می کنم
و برگ برگ بوسه هایت را
بر لبان سرخ آینه سحر می کنم ...
وقتی که ندیده از تو می گویم
دوست دارم بدوم در حجم خنک خاطره هایت
و پر از بارانی بشوم
که از دلتنگی های من می بارد
